گنجور

 
غالب دهلوی
 

دل در غمش بسوز که جان می دهد عوض

ور جان دهی غمی به از آن می دهد عوض

فارغ مشو ز دوست به می در ریاض خلد

از ما گرفت آنچه همان می دهد عوض

داغم از آن حریف که چون خانمان بسوخت

چشمی به سوی در نگران می دهد عوض

سرمایه خرد به جنون ده که این کریم

یک سود را هزار یان می دهد عوض

نبود سخن سرایی ما رایگان که دوست

دل می برد ز ما و زبان می دهد عوض

از هر چه نقش وهم و گمان است در گذر

کو خود برون ز وهم و گمان می دهد عوض

آن را که نیستی نظر از ماه و مشتری

چشم سهیل و زهره فشان می دهد عوض

نازم به دست سبحه شماری که عاقبت

شوقش کف پیاله ستان می دهد عوض

آه از غمش که چون ز دل آرام می برد

ناسازیی ز همنفسان می دهد عوض

پاداش هر وفا به جفای دگر کند

غالب ببین که دوست چه سان می دهد عوض