گنجور

 
غالب دهلوی
 

مپرس حال اسیری که در خم هوسش

به قدر کسب هوا نیست روزن قفسش

به عرض شهرت خویش احتیاج ما دارد

چو شعله ای که نیاز اوفتد به خار و خسش

صفا نیافته قلب از غش و مرا عمری ست

که غوطه می دهم اندر گداز هر نفسش

ز یأس گشته سگ نفس در تلاش دلیر

مگر ز رشته طول امل کنم مرسش

ز رنگ و بوی گل و غنچه در نظر دارم

غبار قافله عمر و ناله جرسش

مرا به غیر ز یک جنس در شمار آورد

فغان که نیست ز پروانه فرق تا مگسش

جگر ز گرمی این جرعه تشنه تر گردید

فغان ز طرز فریب نگاه نیم رسش

خوشم که دوست خود آن مایه بی وفا باشد

که در گمان نسگالم امیدگاه کسش

بهار پیشه جوانی که غالبش نامند

کنون ببین که چه خون می چکد ز هر نفسش