گنجور

 
غالب دهلوی
 

هر که را بینی ز می بیخود، ثنایش می نویس

بهر دفع فتنه حرزی از برایش می نویس

ای رقم سنج یمین دوست بیکاری چرا

خود سپاس دست خنجر آزمایش می نویس

آنچه همدم هر شب غم بر سرم می بگذرد

هر سحر یکسر به دیوار سرایش می نویس

گر همین دیو و غریو و رنگ و نیرنگست و بس

هر کجا شیخی ست کافر ماجرایش می نویس

خواریی کاندر طریق دوستداری رو دهد

از مداد سایه بال همایش می نویس

می فرستی نامه وین را چشم زخمی در پی ست

چشم حاسد کور بادا در دعایش می نویس

هر که بعد از مرگ عاشق بر مزارش گل برد

فتوی از من در بتان زود آشنایش می نویس

رحمی از معشوق هر جا در کتابی بنگری

بر کنار آن ورق جانها فدایش می نویس

ای که با یارم خرامی گر دل و دستیت هست

نام من در رهگذر بر خاک پایش می نویس

هر کجا غالب تخلص در غزل بینی مرا

می تراش آن را و مغلوبی به جایش می نویس