گنجور

 
غالب دهلوی
 

ز بس تاب خرام کلکم آذر بیزد از کاغذ

مداد اندوزم از دودی که هر دم خیزد از کاغذ

ندانم تا چه خواهد کرد با چشم و دل دشمن

رم کلکم که در جنبش غبار انگیزد از کاغذ

به کزلک از ورق چون بسترم سطر مکرر را

تو گویی سونش لعل و گهر می ریزد از کاغذ

ندانم حسرت روی که می خواهم رقم کردن

که هر جا بنگرم ذوق نگاهم خیزد از کاغذ

من و ناسازی خویی که در تحریر بیدادش

رمد حرف از قلم گر خود قلم نگریزد از کاغذ

چه باشد نامه گل جانب مرغ اسیر آن به

که کس گلدسته ای پیش قفس آویزد از کاغذ

چو استیلای شوقم دید کرد از نامه محرومم

مگر بر آتشم بی درد دامن می زد از کاغذ

ز بی تابی رقم سویش دود چون نامه بنویسم

به عنوانی که دانی دود برمی خیزد از کاغذ

چه گویم از خرام آن که در انگاره قدش

صریر خامه شور رستخیز انگیزد از کاغذ

ظهور آمد تنزل هان به چشم کم مبین غالب

به پیدایی ز خاکستم چو نام ایزد از کاغذ