گنجور

 
غالب دهلوی
 

نگویم تازه دارم شیوه جادوبیانان را

ولی در خویش بینم کارگر جادوی آنان را

همانا پیشکار بخت ناسازم به تنهایی

ستوه آورده ام از چاره جویی مهربانان را

ندارد حاجت لعل و گهر حسن خدادادت

عبث در آب و آتش رانده ای بازارگانان را

چه بی برگی است جان دادن به زخمی زان دم خنجر

هلاکستم فراخیهای عیش سخت جانان را

عوض دارد گر آزار دلم آزرده می خواهم

به قتل خویش دست و ساعد نازک میانان را

سراغ فتنه های زهره سوز از خویشتن گیرم

رگ اندیشه نبض کار باشد کاردانان را

به لفظ عشق صد ره کوه و دریا در میان گفتن

بیاموزید تا پیشش برید افسانه خوانان را

نبینی برگ رز زر گشت و گل کبریت احمر شد

کند پاییز گویی کیمیاگر باغبانان را

مرنج از ناروایی بی نیازی عالمی دارد

حکایتها بود با خویشتن مر بی زبانان را

نگیرد دیگران را حق به جرمی کز یکی بخشد

سرت گردم شفیعی روز محشر دلستانان را

نداند قدر غم تا درنماند کس بدان غالب

مسرت خیزد از تقلید پیران نوجوانان را