گنجور

 
غالب دهلوی
 

به عشق از دو جهان بی نیاز باید بود

مجاز سوز حقیقت گداز باید بود

به جیب حوصله نقد نشاط باید ریخت

به جان شکوه تغافل طراز باید بود

چو لب ز هرزه نوایان شوق نتوان شد

چو دل ز پرده سرایان راز باید بود

چو بزم عشرتیان تازه رو توان جوشید

چو شمع خلوتیان جان گداز باید بود

کمر نهفته به تاراج خویش باید بست

شریک مصلحت سعی ناز باید بود

چو شوق بال گشاید توان به خود بالید

چو ناز جلوه گر آید نیاز باید بود

به صحن میکده سرمست می توان گردید

به کنج صومعه وقت نماز باید بود

به خون تپیده ذوق نگاه نتوان زیست

شهید آن مژه های دراز باید بود

نگه ز دیده بیدار جو که سائل را

به کدیه طالب درهای باز باید بود

چه بر ز راحت آزادگی خوری غالب؟

ترا که این همه با برگ و ساز باید بود