گنجور

 
غالب دهلوی
 

دریغا که کام و لب از کار ماند

سخنهای ناگفته بسیار ماند

گدایم نهانخانه ای را که در وی

در از بستگی ها به دیوار ماند

جنون پرده دارست ما را که ما را

ز آشفتگی سر به دستار ماند

نگه را سیه خال طرف عذارش

به تمغاچی رهرو آزار ماند

ادایی ست او را که از دلربایی

نهفتن ز شوخی به اظهار ماند

چو جویم مراد از شگرفی؟ که او را

نشستن ز شنگی به رفتار ماند

در آیینه ما که ناساز بختیم

خط عکس طوطی به زنگار ماند

گروهی ست در دهر هستی که آن را

ز پیچش نفس ها به زنار ماند

به جز عقده غم چه بر دل شمارد

زبانی که در بند گفتار ماند

ز قحط سخن ماندم خامه غالب

به نخلی کز آوردن بار ماند