گنجور

 
غالب دهلوی

اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذرد

زهی روانی عمری که در سفر گذرد

به وصل لطف به اندازه ای تحمل کن

که مرگ تشنه بود آب چون ز سر گذرد

هلاک ناله خویشم که در دل شبها

دود به عربده چندان که از اثر گذرد

از این اوریب نگاهان حذر که ناوکشان

به هر دلی که رسد راست از جگر گذرد

نفس ز آبله های دلم برآرد سر

چنان که رشته در آمودن از گهر گذرد

حریف شوخی اجزای ناله نیست شرر

که آن برون جهد و این ز خاره درگذرد

ز شعله خیزی دل بر مزار ما چه عجب

که برق مرغ هوا را ز بال و پر گذرد

شکست ما به عدم نیز همچنان پیداست

به صورت سر زلفی که از کمر گذرد

خوشا گلی که به فرق بلندبالایی ست

دمد ز شاخ و ازین سبز کاخ برگذرد

دماغ محرمی دل رساندن آسان نیست

چه ها که بر سر خارا ز شیشه گر گذرد؟

حریف منت احباب نیستم غالب

خوشم که کار من از سعی چاره گر گذرد