گنجور

 
غالب دهلوی

اگر به دل نخلد هر چه از نظر گذرد

زهی روانی عمری که در سفر گذرد

به وصل لطف به اندازه ای تحمل کن

که مرگ تشنه بود آب چون ز سر گذرد

هلاک ناله خویشم که در دل شبها

دود به عربده چندان که از اثر گذرد

از این اوریب نگاهان حذر که ناوکشان

به هر دلی که رسد راست از جگر گذرد

نفس ز آبله های دلم برآرد سر

چنان که رشته در آمودن از گهر گذرد

حریف شوخی اجزای ناله نیست شرر

که آن برون جهد و این ز خاره درگذرد

ز شعله خیزی دل بر مزار ما چه عجب

که برق مرغ هوا را ز بال و پر گذرد

شکست ما به عدم نیز همچنان پیداست

به صورت سر زلفی که از کمر گذرد

خوشا گلی که به فرق بلندبالایی ست

دمد ز شاخ و ازین سبز کاخ برگذرد

دماغ محرمی دل رساندن آسان نیست

چه ها که بر سر خارا ز شیشه گر گذرد؟

حریف منت احباب نیستم غالب

خوشم که کار من از سعی چاره گر گذرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جمال‌الدین عبدالرزاق

خدایگان شریعت علاء دین رسول

رسول عزم تو از باد تیز تر گذرد

سپهر پیر باین نیلگون قبا که بود

بدرگه تو رهی وار با کمر گذرد

اگر همای جلال تو بال بگشاید

[...]

افسر کرمانی

مرا ز دست تو دانی،‌ چها بسر گذرد

چها به من، ز تو ای شوخ سیمبر گذرد

گذشت روز وصال تو و همی شادم

که شام هجر تواش، نیز بر اثر گذرد

بجز دو سنبل مشکین فراز نخل قدت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه