گنجور

 
غالب دهلوی
 

سوز عشق تو پس از مرگ عیانست مرا

رشته شمع مزار از رگ جانست مرا

می نگنجم ز طرب در شکن خلوت خویش

حلقه بزم که چشم نگرانست مرا

هر خراشی که ز رشک تنم افتد بر دل

در سپاس دم تیغ تو زبان است مرا

دل خود از تست و هم از ذوق خریداری تست

این همه بحث که در سود و زیانست مرا

جویی از باده و جویی ز عسل دارد خلد

لب لعل تو هم اینست و هم آنست مرا

چون پریزاد که در شیشه فرودش آرند

روی خوبت به دل از دیده نهانست مرا

به تگ و تاز من افزود گسستن یک دست

در رهت رشته امید عنانست مرا

بیخودی کرده سبکدوش ، فراغی دارم

کوه اندوه رگ خواب گرانست مرا

خارها از اثر گرمی رفتارم سوخت

منتی بر قدم راهروانست مرا

رهرو تفته در رفته به آبم غالب

توشه ای بر لب جو مانده نشانست مرا