گنجور

 
فضولی

اول عمرم که هنگام سرور و ذوق بود

عاری از علم و عمل در جهل و نادانی گذشت

از طفولیت چو بگذشتم اسیر غم شدم

بعضی آن هم در خیال عالم فانی گذشت

آخر عمرم که ایام صلاح است و ورع

در ندامت صرف گشت و در پشیمانی گذشت

آه ازین عمری کزو ذوقی ندیدم هیچ گه

غافل از کیفیت لذات روحانی گذشت

 
 
صائب

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت

عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت

ساحل مقصود داند موجه شمشیر را

کشتی هر کس ازین دریای طوفانی گذشت

حال صحرای پر از گرد علایق را مپرس

[...]

طغرای مشهدی

عمر ما چون دیده نرگس به حیرانی گذشت

روزگار ما چو سنبل در پریشانی گذشت

علی اشتری

کار دل در تار زلفش از پریشانی گذشت

ره چنان رفتم که کارم از پشیمانی گذشت

شمع و من رسوای اشک آتشین خود شدیم

کار این داغ جگر از آه پنهانی گذشت

ماجرای عمر ما را تا بدانی از نخست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه