کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند
رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف چشم
در ره خیل خیال گلرخان خاری نماند
عاشقان را تیغ بی صبری ز دام غم رهاند
جز دل زار گرفتارم گرفتاری نماند
خواهدم افکند ضعف از پا چنین کز سیل اشک
در فضای دهر بهر تکیه دیواری نماند
هر که بود از صحبت دلگیر من دامن کشید
همدمم در بزم غم جز ناله زاری نماند
با که بنمایم متاع خویش در بازار دهر
جوهر اسرار معنی را خریداری نماند
شد فضولی نقد عمرم صرف در ایام غم
بهر اظهار غم ایام غمخواری نماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق یک عاشق است که به طور مداوم با غم و اندوه در ارتباط است. شاعر میگوید که در عشق، جز غم و اندوه یاری نداشته و عقل و تدبیرش نیز از این درد دور شده است. او احساس میکند که با هر قطره اشکی که میریزد، از وجود خود کاسته میشود و هیچ چیز جز دل زار و دردمندش برایش باقی نمانده است. شاعر از نبود همدمی در بزم غم و اندوهش شکایت میکند و مینالد که هیچ کس مایل به گوش دادن به دردهایش نیست. او در تلاش است تا احساسی عمیق را به دیگران نشان دهد، اما به نظر میرسد کسی برای فهمیدن و درک کردن وجود ندارد. در نهایت، شاعر میفهمد که عمرش در این روزهای غمگینی که میگذرد، به هدر رفته است.
هوش مصنوعی: در عاشقی، جز غم و اندوه چیزی برای من نمانده است. بنابراین، برو و عقل را از سرم بردار که دیگر هیچ کار و تدبیری برای من نمانده است.
هوش مصنوعی: مژگانم پر از اشک شد و از دور چشمم، به خاطر حادثهای که در راه دیدن زیباییهای گلرخان رخ داد، هیچ نشانی از خارها باقی نماند.
هوش مصنوعی: عاشقان با تیزبینی و شجاعت، از چنگال غم نجات پیدا میکنند، اما من تنها دل زخمخوردهای دارم که گیر کرده و دیگر راه نجاتی برایم باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: میخواهم از پایم ضعف را بیفکنم، زیرا در این دنیا به قدری اشک ریخته شده که دیگر هیچ دیواری برای تکیهگاه باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: هر کس که به حرفهای ناراحتم گوش داد، از من فاصله گرفت. در مهمانی غم، جز ناله و گریه چیزی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: با چه کسی میتوانم دارایی خود را در دنیای زمانه به نمایش بگذارم، وقتی که کسی برای خریدن ارزشهای نهفته و اسرار معانی وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: من بدون اینکه متوجه باشم، تمام عمرم را صرف روزهای غم و اندوه کردهام، تا اینکه حالا هیچ زمانی برای خوشی و شادابی باقی نمانده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.