ما را بلای عشق تو عمریست آشناست
از آشنا جدا شدن آشنا بلاست
برخاست از قد تو بهر گوشه فتنه ای
سروی ز باغ حسن بدین فتنه برنخاست
جان و دلم بسوخت جدایی جدا جدا
این است حال آن که ز جانان خود جداست
جان پیش تست ما ببلای تو زنده ایم
ای عمر مدتیست بلای تو جان ماست
کس نیست کز بلای بتانم دهد نجات
بس مشکل است دفع بلایی که از خداست
مستان جام عشق فتادند بی خبر
کس آگهی نیافت که این نشاه از کجاست
چون گشت عادت تو فضولی جفا کشی
تکلیف ترک کردن عادت ترا جفاست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار درباره درد عشق و جدایی صحبت میکند. او سالهاست با بلای عشق معشوق آشناست و میداند که جدا شدن از آشنایان مشکل است. او به زیبایی معشوق اشاره کرده و میگوید که جدایی جانش را میسوزاند. عشق و بلای معشوق، زندگی او را پر کرده و هیچ راه نجاتی از این بلای الهی وجود ندارد. همچنین، شاعر به حال و اوج شادی عاشقان اشاره میکند که بدون آگاهی در میان بلای عشق افتادهاند. در نهایت، اشاره میکند به عادتهای معشوق که ترک آنها برای او دشوار است و این جفا را به عنوان بار سنگینی بر دوش خود احساس میکند.
هوش مصنوعی: ما سالهاست که به درد عشق تو عادت کردهایم؛ جدایی از آشنا برای ما همانند یک درد و مشکل بزرگ است.
هوش مصنوعی: از زیبایی قامت تو در هر گوشه، فتنهای برپا شده است، اما در این میان، سروی از باغ حسن از آن فتنه دور مانده است.
هوش مصنوعی: جان و دل من به خاطر جدایی به شدت آتش گرفتهاند، این وضعیت عجیبی است که در عین حال که از محبوبم دورم، اما هنوز هم به او وابستهام.
هوش مصنوعی: ما جانمان را برای تو فدای میکنیم و زندهایم؛ ای که عمرمان مدتی است که در عشق و مشکلات تو جاری است. جان ما به محبت و بلای تو وابسته است.
هوش مصنوعی: هیچ کس نیست که به من در برابر آزار و بلای بتها کمک کند. دفع آفتی که از جانب خدا میآید، کار بسیار دشواری است.
هوش مصنوعی: عاشقان در نشئه عشق غرق شدهاند و کسی از حال آنها خبر ندارد، هیچکس نمیداند این حالت خوش کجا از آغاز شده است.
هوش مصنوعی: وقتی عادت کردی به فضولی کردن، ترک کردن این عادت برایت سخت و زجرآور میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درد مرا بگیتی دارو پدید نیست
دردی که از فراق بود درد بی دواست
گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی
کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست
فضل ترا همی نبود منتهی پدید
[...]
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»
[...]
ای با خدای و با همه خلق خدای راست
از داد و راستی همه پیروزئی تراست
ملک تو همچو رنج بداندیش تو فزون
رنج تو همچو ملک بداندیش تو بکاست
طبع تو پاک و جان تو پاک و تن تو پاک
[...]
اندر تنور روی چو سوسن فرو بری
چون شمع و گل برآری بازار تنور راست
تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک
طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.