اَلغَرض آن حاسدانِ کج نهاد
پیشِ شَه کردند آغاز فساد
کاین غلام بدسرشت متهم
از چه رو، شه داده راهش در حرم
ما غلامانیم، دولتخواه شاه
بندگانِ حق شناس خیر خواه
حفظ ناموس تو میباید کنیم
آتش غیرت به نامحرم زنیم
کی بود این پاسِ شُکر حَضرتَت
دست نامحرم رسد بر عِترتَت
گفتن از ما بود والامرالیک
حد ما این بود والعزم علیک
گرچه شه بس امتحانش کرده بود
از دو صد بارش فزونتر آزمود
نقد پاکش بیغَش از هر عیب بود
چشمش از ناموس شه بیریب بود
پاک بود آن پاکبازِ پاک بین
کش نمیگنجید بُهتانی چنین
لیک شه بددل شد از حُکم قَدر
چون اذا جاء القضا اعمی البَصَر
کِلک تقدیرش به حکمتهای چند
گشته الواح قضا را نقشبند
نقش او هردم بشکلی میشود
گاه مجنون گاه لیلی میشود
گه شود فرعون از آن، صورت پذیر
گه شود موسی فیا نِعمَ القدیر
گاه آدم، گاه شیطان میشود
گاه کفر و گاه ایمان میشود
تا مگر بر عامه پی را گم کند
نعلهای واژگونه میزند
خلق محجوبند زین دم در گذر
گرچه آمد بروی از حکم قدر
شاه بددل گشت و بر وی خشم بُرد
وآن نِکوخو را به زندانبان سپرد
شاه را میبود میدان السِّباع
هر درّنده داشت آنجا اجتماع
میشدی با هرکسی چون خشمگین
بود قانونش در اِشکنجه چنین
کاندر آن میدان وحشش افکنند
تا که او را ساز طعمه خود کنند
پس بگفت آن شاه، زندانبان را
بازکن فردا در میدان را
واین غلام خیره را آنجا فِکن
قامت هستیش را درهمشکن
این بُود پاداش رحمتهای ما؟
که کند کفران نعمتهای ما؟
رو بَرار از روزگار او دِمار
تا شود مر دیگران را اعتبار
سخت اندر بند زندانش ببند
دو دهه سرباز کیشیکش کشند
از ادب بر خاک طاعت رو سپرد
گفت اَطَعنا و بزندانش بِبرد
رنگ دیگر ریخت باز اینجا قضا
کرد از زندان غم او را رها
باز نیرنگ دگر آغاز کرد
بندهای غم زپایش باز کرد
چون شب دیجور رنگ تیره ریخت
آن غلام از بند زندانبان گریخت
سوی کوه و دشت و هامون رو نهاد
برخداوند احد کرد اعتماد
شب به شب طی مساحت مینمود
روزها را استراحت مینمود
بود قوت او در آن صحرا گیاه
مینمودی روز و شب شُکراِله
بهر قوتی، روزی اندر گشت بود
ناگهان دید او که شیری رونمود
بینوا دل از حیات خود بشست
ماند از رفتار و پایش گشت سُست
هر زمان آن شیر میسایید سُم
غُرّشی میکرد و میجنباند دُم
نه چنان غُرّش که از هاری بود
آن چنان کز درد و بیماری بود
نالهای میکرد رنجورانه ساز
از شرارِ سوزِ زخمِ جان گداز
باری آمد تا به نزد آن غلام
شیر وحشی طبع، چون آهوی رام
سر بر او مالید و او را بوی کرد
یعنی آزادی تو، ای آزاد مرد
من نمیدرّم تو را آسوده باش
دردمندم، نیستم در بند آش
پس سوی لَب کرد اشاره شیر دست
که مراخاری در این لَب رفته است
حالیا این خار را بیرون بیار
تا بهرحالی شوم من با تو یار
در لَب او چون غلام آن خار دید
مطلبش دانست و قلبش آرمید
پس تلطّف کرد و شد دلجوی او
دست مالید از وفا بر روی او
که مخور تو غم که غمخوارت منم
هم دوای دردِ این خارت منم
زنگ غم از خاطر او در زدود
خوش خوش آن خار از لبش بیرون نمود
چون از آن خوش خوی برخوردار شد
از وفا آن شیر با او یار شد
چند گاهی را که آنجا جای داشت
در برِ آن شیر نرِ مأوای داشت
صیدها میکرد بهر قوت او
مِهرها میکرد با آن نیکخو
مدتی حالش براین منوال بود
از نَوال شیر نیکو حال بود
یادش آمد روزی از فرزند و زن
برسرش افتاد سودای وطن
چون بخاطر آمدش اهل و عیال
شد پریشان حالتش از آن خیال
کرد او میل دیار خویشتن
آری از ایمان بود، حُبِّ وطن
این وطن را گرچه شهری دیگراست
لیک این سِر هم دلیل آن سراست
سوی شهر آمد ولی با ترس و بیم
که مبادا شه بر او گردد علیم
مخفی آن بیچاره اندر خانه گشت
سالها حالش بدینسان میگذشت
از قضا شخصی بر او آگاه شد
بهر غَمّازی بسوی شاه شد
که غُلامت در فلان خانه دراست
مخفی آنجا گشته است آن خودپرست
گر فرستد شاه فرّاشان چند
مینمایندش اسیر دام بند
شه فرستاد و گرفت آن بنده را
در سَلاسِل کرد آن فرخنده را
گفت در میدان وَحشش افکنند
تا مگر آنها سزایش را دهند
در نشست آن گاه شه در منظره
در تماشا با غلامان یک سَره
خلق گِرداگرد میدان درشدند
خیره از بهر تماشا آمدند
شیربانان سوی او پرداختند
اندر آن میدان وحش انداختند
از قضا آن باوفا شیر ژیان
بود آنجا در میان وحشیان
یار خود را دید و خوش بشناختش
در بر او آمد و بنواختش
دور کرد از دور او درّندگان
در پناه خویشتن دادش مکان
کرد با او آن نوازشها و ناز
کان بود، اندر خور ارباب راز
خلق از آن حال عجب، حیران شدند
وز تَحیُّر، مات و سرگردان شدند
وه عجب این امر، امر مبهمی است
خود چه خویشی، شیر را با آدمی است؟
کی تواند آدمی باشیر مست
این چنین پیوندِ مهر آرد بدست
دوستیّ شیر، آدم خوردن است
نه نوازش کردن و غم خوردن است
این هم از نیرنگ بازیِّ قضا است
تاکه گردد آنچه تقدیر خداست
شه چو دید آن پاکی از آن پاک باز
از غلام خود دلش شد پاک، باز
پس بفرمود آورند آن بنده را
تا بیابد حال آن فرخنده را
چون بیامد باز شه برعهد پیش
شد مر آن نیکوسیر را مهر کیش
بس نوازش کردش و در پیش خواند
بر سَریر عِزّ قُرب خویش خواند
گفت از این راز نهانم کن خبر
خود چه بود این حال تو با شیر نر
زود زود این راز را کن آشکار
کز دلم برده است آرام و قرار
گفت چون از حضرتت بگریختم
باوی اندر بادیه آمیختم
درلب آن شیر خاری رفته بود
زین سبب حالش بسی آشفته بود
از لبش بیرون نمودم خار را
چارهای بنمودم آن افکار را
چون ز من آن شیر برخوردار شد
از وفا با این بلاکِش یارشد
مدتی کانجا مرا مأوای بود
صیدها میکرد بهرم آن وَدود
شه بخویش آمد چه بشنید این کلام
از وفای شیر و حال آن غلام
گفت باخود کَاَللّه اَلَلّه آدمی
ازچه رو او راست از شیری کمی
شیر را عهد و وفا این سان بود
پس چرا بیعهد و مهر، انسان بود؟
این غلام نیکخوی باوفا
چند دید از جور ما رنج و جفا
من که او را کرده بودم امتحان
ازچه بشنیدم حدیث دشمنان
بنده خود را نمودم خوار و زار
از پی حرف حسود نابکار
حالی از آنها کَشم من انتقام
بهر دلجوییِ حال این غلام
میکنمشان شُهره شهر و دیار
تا حسودان را شوندی اعتبار
وآن غلام نیک خو را پیش خواند
باز برمسندگه قُربش نشاند
هر زمان برقرب و جاهش درفزود
شاه عادل، کوری چشم حسود
ای دل افسرده، شنیدی این کلام
یافتی احوال آن شیر و غلام
چون وفاداری نمود آن شیرِ نر
از پی یاری آن نیکو سیَر
دربیابان صید بهرش مینمود
رنگ غم از خاطر او میزدود
هم رهانیدش از آن شیران نر
اندران میدان پرشور و شرر
در رسانیدش به قربانگاه شاه
درفزودش عِزّت و تمکین و جاه
این همه از پرتو آن شیر بود
ورنه شه عزم هلاک او نمود
گرچه اینها ز اقتضاآت قضاست
نسبتش دادن به شیری نارواست
لیک مقصودم تو یابی زین بیان
عالم اسباب باشد، این جهان
در ره آن شیر چون زدیک قدم
وز لبش بیرون نمود آن خارِ غم
شیر با او کرد آن احسان و داد
در جزای یک قدم صد پا نهاد
در وفا او را چو این قانون بود
پس وفای خالق او چون بود
حالی ای مغرور سرمست هوا
چون بود ظَنّت به درگاه خدا
گرنهی یک گام سوی او به صدق
یک دمی آیی بکوی او به صدق
تو گمان داری که دورت میکند؟
طُعمه نفس شرورت میکند؟
در خور او نیست حاشا این گمان
نیست در سودای شاه و ما زیان
ای دل بیحاصل اندر کوی او
گر شوی مات رُخ دلجوی او
وین خودی را گُم کنی از بهر او
کوزهٔ خود بشکنی در بحر او
نیست بینی، غیر هست ذات او
نفیِ خودسازی تو در اثبات او
اندر این ماتی بیابی بُردها
زین فنا و نیستی یابی بقا
بُردها در ماتی است، ای نیک خو
گر تو خواهی بُرد، رو شو مات او
عرصهٔ شطرنج عشق است ای سند
بازی آن عکس بازیها بود
هرکه شد او مات شاه ذوالجلال
بَرد، خود صد بُردهای لایزال
خواستم خون سازم اینجا نیل را
فاش گویم حاصل تمثیل را
نکتهای گویم که تا زین آب خوار
آب گیرد سِبطی و قِبطی کنار
باز عقل آمد در این جا برسرم
خوش بوقت آمد سپاسش میبرم
گفت و خوش گفت او که این دم نارواست
وصف نور از بهر کور بینواست
کوردل را بدگمانی میرسد
زین گمان بد، زیانی میرسد
پردهای برکار بگذار و برو
این چنین گستاخ و بیپروا مشو
چونکه نیکو مشفقانه دادپند
دم از آن بستم، به حکمتهای چند
پیرعشقم گفت کاداب خرد
گاه گاهی پاس آن لازم بود
باقی این گفتهام دستور نیست
زانکه گوش عامه را آن نور نیست
از درون خود اگر دل روشنی
فهم باقی را نگفته میکنی
گرچه ماگفتیم هرچه گفتنی است
وانچه باقی ماند جای گفت نیست
دور بیرنگیّ عشق است و جنون
نیست این دم را مجال چند و چون
عشق از این آلودگیها ساده است
بر سر عاشق رَوم، کافتاده است
باز اندر قُلزُم خونین روم
سوی پیر و عاشق مسکین روم
بو کز آنجا خاطری شادان کنم
وین خرابات دل آبادان کنم
تا مگر از هِمّت آن پیر راد
ره بیابم سوی مقصود و مراد
همچنان کان عاشق آشفته حال
گشت از اِمداد او نیکو مآل
حالیا خوش گوش جان را بازکن
خویش را آمادهٔ آن راز کن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.