گنجور

 
عبدالرحیم حائری

رجوع به داستان آن درویش عاشق و شفقت فرمودن آن پیر خبیر با او و یتعقل حقائق بشاراتها مِن تامّل دَقائق اشاراتها واللّه ولیُّ التوفیق

چونکه آن پیر دل آگاه خبیر

آمد از شَفقّت به نزد آن فقیر

خوش گرفتارش به دام عشق دید

در کنار خویشش، از شفت کشید

گفت خیرِ مقدم ای ضیف جدید

کامدی این دم ز رُستاقی بعید

مرحبا ای نو رسیده میهمان

کامدی از تن به شهرستان جان

مرحبا اَهلاً و سَهلاً بِالعَشیق

مرحبا، جَدّدتَ لِلِعَهدِ العَتیق

مرحبا ای پای بست دام عشق

مرحبا ای چشم مست جام عشق

مرحبا ای حَقهٔ اسرار عشق

مرحبا ای مرغ شِکّر خوار عشق

مرحبا ای لؤلؤ لالای عشق

مرحبا ای گوهر دریای عشق

مرحبا ای حاصل اوراق عشق

مرحبا ای طوطی نُطّاق عشق

مرحبا ای شمع بزم افروز عشق

مرحبا ای شُعله جان سوز عشق

مرحبا خوب آمدی ای خوب دم

مرحبا بر چشم، رنجه کن قدم

چین زُلف دختر خاقان چین

خوش کشانیدت به شهرستان چین

آمدی در جان، ز ویران بدن

خوش هوای جان، رهانیدت ز تن

گر شدی زین چین زُلف پرشِکن

پای بست حلقهٔ دام مِحَن

بد مَبین، کین حلقهٔ اهلِ وِلاست

فارغ است از خود هر آن‌کو مبتلاست

غم پرستِ محنتِ او، شاد شد

پای بستِ بند او، آزاد شد

فَاغتنم کین شهر چینِ جانفزاست

جای آن شاهنشه چینی ماست

حلقهٔ رِندان پاکِ معنی است

جوقهٔ مردان خاک چینی است

موطن اصلی است این اقلیم چین

هم ز ایمان است حُبِّ آن یقین

چین چه باشد مُلک معنی، شهر جان

عالم اَسماء، مقام رایگان

مرد چینی پیر دل آگاهِ راد

باخبر از راه و مقصود و مُراد

هر که را بر سر هوای چین بُود

بیشکی می‌دان که اهل دین بُود

شور این سودا اگر داری بسر

ز اصطلاح چینیان شو با خبر

هست ایشان را بِه جِّد این اعتقاد

که به کل، آن شاه فرزندی نزاد

همچنانکه گفتهٔ پیر معنوی

این حکایت در کتاب مثنوی

"جمله می‌گویند اندر چین بجد

بهر شاه خویشتن که لم یَلد

شاه ما خود، هیچ فرزندی نزاد

بلکه سوی خویش زن را ره نداد

هرکه از شاهان بدین نوعش نگفت

گردنش با تیغ بران گشت جفت"

اهل چین را اصطلاحاتی بود

در حق شه، اعتقاداتی بود

گر بسر داری هوای مُلک چین

رهبری می‌بایدت زان سرزمین

رو بیاب آن مردِ چینی را بِجِّد

گر به عزم شهر چینی مُستعد

پامنه زنهار، آنجا بی‌دلیل

شه نماید بی دلیلان را قَتیل

شهر چین شهر پر آشوب است و کین

می‌کَند این شهر، بیخِ کفر و دین

دیده است این شهر چین، بس بی‌خبر

که به کوی او شده بی‌دست و سر

بس دل غَرقاب در خون دیده است

خندقش پر از سر ببریده است

هرکه را زامداد پیرش، بهره نیست

رفتنش در شهر چینش زَهره نیست

گر رود بی‌همتِ آن پیر راد

می‌دهد آن شهر، بنیادش بباد

"بی‌عنایات حق و خاصان حق

گر مَلَک باشد سیاهستش وَرق"

زینهار آنجا مرو بی راهبر

تا ز رسم ره نباشی بی‌خبر

بی‌دلیلِ مُرشدی، آنجا مرو

هر چه او گوید، بجان و دل شنو

تا نه دستوری دهد پیرت، مگو

بد بود خوبِ تو، بی‌دستور او

دم به بند از گفتهٔ نالایقی

تا نگویی پیش آن شه، ناحقی

در بر او دعوی باطل مکن

گفتگوی ژاژ و بی‌حاصل مکن

بهرِ شاه چین مخوان فرزند و زن

بی‌سند دم از حریم او مزن

چون بگفتی این سخن حُجَّت بیار

یا به پیش تیغ تیزش جان سپار

"شاه گوید چونکه گفتی این مقال

زود ثابت کن که من دارم عیال

مر مرا دختر اگر ثابت کنی

یافتی از تیغ تیزم ایمنی

ورنه بی‌شک من بِبُرّم حَلق تو

برکشم از صوفی جان، دَلق تو

بنگر ای از جهل گفته ناحقی

پر ز سرهای بریده خندقی

خندقی از قعر خندق تا گلو

پر ز سرهای بریده از غُلو"

هان بگو از ماه، اندر میغ او

تا نگردی آشنا با تیغ او

ور بگویی بایدت اثبات او

خوشتر آن باشد که گردی مات او

آنکه ماتِ شاهِ ما شد، بُرد یافت

وانکه دعوی‌کرد و خود بنمود، باخت

ملک و دختر بایدت خود مات کن

ورنه زودش دختری اثبات کن

گر بسر سودای چینت اندر است

عشق دُخت شاهِ چینت بر سر است

نفی خود بنما، تو در اثبات او

مات او شو، مات او شو، مات او

رسم چین ماتیست راه آن صفا

لیک از ابواب ارباب وفا

کیست ارباب وفا، انوار حق

صاحبان تاج شاهی در سَبق

انبیا و اوصیای خاصشان

رهنما بودند و ره در هر زمان

حالیا جز شخص مهدی نیست کس

صاحبِ این افسر امروز اوست بس

او طریق و رهنمای آگه است

هرکه جز این راه پوید گُمره است

چون کنون در پردهٔ غیب اندر است

نایب او رهنما و رهبر است

نایبش حالی فقیه متقی است

عارف کامل نه صوفیّ شَقی است

من نمی‌گویم که هر صوفی شَقی است

بلکه می‌گویم شَقی هر ناحقی است

کیست ناحق، آنکه در بند هواست

تابع نفس است و غافل از خداست

هرکه ناحق شد فَهذا الحُکم فیه

خواه صوفی خوانَش و خواهی فقیه

الغرض بی‌پیر سوی چین مرو

هم اسیر دام هر پیری مشو

"ای بسا ابلیس آدم رو که هست

پس به هر دستی نشاید داد دست"

خواستم اینجا بیانِ رَه کنم

سالکان را از طریق آگه کنم

شَمّه‌ای گویم ز رسم شاه چین

هم دهم شرح سلوک راه چین

گویم آداب و رسوم اهل چین

فاش سازم راز های کفر و دین

ناگهم آمد ز شاه چین پیام

که عَنان را بازگردان زین مَقام

زین سخن یک چند گاهی شو خموش

سِّر راه چین ما را سَر بپوش

از فروغ راه چین گویی اصول

کَلِّم الناس علی قدر العقول

این فروغ راه، میدانی که چیست؟

پردهٔ پندار بر راز خَفی است

زین پس از ماچین بگو وز چین مگو

بیش ازین از حال آن مسکین‌مگو

چیست این ما، پرده اسرار کار

هم نماید نفی غیر کردگار

عامه پندارند ماچین مسکنی است

عارفان دانند غیر نفی، نیست

ما، اگرچه نفی آن مطلق کند

لیک چین اثبات ذاتِ حق کند

آنکه داند غیرِ چینِ پاک نیست

گر سوی ماچین خرامد باک نیست

لا الهَ کُفر و اِلاّ دین بود

لا چه باشد، ما و اِلاّ چین بود

گر برای دین، به کفر لا روی

در حصارِ چینِ اِلاّ در شوی

هم در آن ماچین نبینی جز یکی

جمع را در فرق یابی بیشکی

چون پیام شاه چینم در رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

لاجرم دم درکشیدم زین بیان

فسخ عزم و نقض همّم گشت از آن

قد عَرفت اللّه که اویم بست دم

فسخ عزم من نمود و نقض هم

فسخ عزمم از پیام شاه شد

نقض هَمّ من از آن درگاه شد

گرچه ما را عزمی اندر کار نیست

هَمّ ما جز مدعای یار نیست

عارفان را عزمی و هَمّی کجاست

عزم و هَمّ عارفان یکجا خداست

لیک آن هَمّ، پرده عارف بود

وز درون پرده خود واقف بود

جلوه معنیّ ما در عرش بود

پَرتوَش بر شمس، جلوه بخش بود

چون تو را اندر حجاب جسم دید

از مقام خویش در کُنجی خزید

زین تعلّقها ببرج شمس شد

ای عجب معراج ما برعکس شد

پرده‌های جسم شد سرپوش جان

در مکانش داد جای از لامکان

آری امکان را، مکانی در خور است

مُلک عِندیَّت مقامی دیگر است

مَقعد صدق است و جان را پرده در

تا رود عِندَ ملیکٍ مقتدر

چونکه بود این مُلک در سِتر و حجیب

گفت پیغمبر که المُؤمن غریب

تو غریبی، لیک از این مسکن غریب

با حجاب صورت و جسمی قریب

چون ز اوج عرش افتاد او بزیر

شد ببرج شمسِ ظاهر جای گیر

چیست شمس، این جلوه‌های ظاهره

کش توان، ادراک کرد این باصره

هم نشاید خیرهٔ آن نور شد

خیرهٔ آن هم، ضَریر و کور شد

خیرگی بگذار و راه عجز پوی

هم نشان باطن از ظاهر بجوی

در خبر آمد که نور آفتاب

می‌کند از نور یزدان اکتساب

قسمتی از صد هزار است و فزون

گرچه نبود نور حق را چند و چون

ذره‌ای بر وی ز نور حق بتافت

این بها و جلوه را زان نور یافت

شمس ظاهر را نکو گر بنگری

زان بسوی شمس باطن پی بری

شمس ظاهر کاین خورِافلاکی است

تربیت بخشِ جهان خاکی ‌است

حَنظل و عَرمود را ازاو نماست

لیک بنگر این کجا و آن کجاست

چون به گلشن تافت عطر افزایدش

مَزبله زان جلوه زشتی آیدش

باطن هرچیز را ظاهر کند

هرچه باشد خواه خوب و خواه بد

همچو بارانی که بارد در چمن

لاله‌ها روید از آن و یاسمن

لیک چون بارد میان شوره زار

ناورد بارانِ رحمت هیچ بار

این بود از اختلافات محل

نیست باران را قصوری در عمل

فیض این خورشید نیز اندر خور است

در افاضه نی بخیل و قاصر است

گر چنین رسم خورِ گردون بود

شمس باطن را هم این قانون بود

چونکه در ظاهر نشان باطن است

داند این معنی هر آنکو موقن است

چون به استعداد، فیض این خور دهد

شمس باطن نیز اندر خور دهد

تو محل فیض را کن مستعد

تا نماید جلوهٔ خود را بجد

تا توانی در صفای دل بکوش

تا بیاید بحر بخشایش بجوش

"آب کم جو تشنگی آور بدست

تابجوشد آبت از بالا و پست"

همّتی از نور این خور می‌طلب

از زبان حال، نی از گفت لب

 
 
 
مشکلات اینترنت