گنجور

 
عبدالرحیم حائری

رجوع به قصّهٔ آن غلام نیک انجام و نِکبتِ حال و سوء مآلِ حاسدانِ بدفرجام

چون به چوگان وفا آن رَشکِ ماه

در سَبق گه بُرد، کوی قُرب شاه

رُتبه و جاهش برِ شَه درفُزود

آتشی افتاد در جان حَسود

اَللّه الَلّه از حسود بدسِرشت

کز شئامت عالمی را کرده زشت

از حسد کابلیس را با آدم است

از پی اغوای نسلش هر دم است

گفت او لِاغوَیَنَّهُم اَجمَعین

عَن طریق الحَقّ اِلّاالمُخلِصین

همچنانکه سجدهٔ من، ناوردمی

کی گذارم سجده آرد آدمی

زین حسد از ره بَرَد بسیار را

دام آنها سازد استکبار را

تو مگو از سجده کس را عار نیست

هیچکس را بر حق استکبار نیست

چیست استکبارِ ترک امر حق

با وَلیِّ او نمودن طَعن و دَق

سجدهٔ حق اِتّباع اولیاست

که پدید از رویشان نور خداست

چونکه پا از حُکمشان بیرون نهی

عار و استکبار کردی زِابلهی

گر تو راه راست خواهی بی‌محن

دست بر دامان ایشان درفکن

اهل حق، راه حقند ای راه رو

زین طریق ای دل، به مقصدگاه رو

اُدخُلو الاَبیاتَ مِن اَبوابِها

وَاطلُبوا الاَشیاءَ مِن اَسبابِها

از نُبی دل را برو آگاه کن

حّل مشکل زان کتاب اللّه کن

بر سه قسم آمد صِراط پر ز بیم

ضال و مَغضوب و صِراط مستقیم

ضال نصرانیّ و مغضوب، آن یهود

دین صراط المستقیم است ای وَدود

خود، نصاریُّ و یهودان را بیاب

از لُباب و عقل، نِی از این کتاب

هان و هان اینجا مشو تو بدگمان

اِنَّ بَعضَ الظَنِّ اِثمُ را بخوان

بود مقصودم حسود نابکار

باشیاطین دگر ما را چه کار

این حسد دردی است ‌بس‌سخت ‌و مُری

بلکه کفر است آن، چه نیکو بنگری

چون حسود خیره، زین وَصف ذَمیم

در عِناد افتاده با عدل حکیم

او همی خواهد زوال نعمتی

که به بنده داده حق از حکمتی

گر بداند قابل آن محسود را

پس زوالش نقص باشد برخدا

ورنه پس آن بی‌خرد برآن سر است

گر خدا بر حال او داناتر است

این دو کُفر است و از این چون بگذری

خود کجا بُرد از حسد، حاسد بری

بلکه در رنج است دائم آن دغل

چون نیابد ره به مقصود و امل

هم بجز خواری از آنش نیست سود

زانکه گفتند الحَسودُ لایَسود

حاصل او این غم و اندوه اوست

سوزش دل غُصّهٔ انبوه اوست

بَل اَقَلُّ الناسِ لَذَّةَ آن فقیر

اَلحَذَر زین درد درمان ناپذیر

هرچه گویم زان حسد افزون تر است

کی حسودی را تو دیدی حق پرست

 
 
 
مشکلات اینترنت