گنجور

 
فروغی بسطامی
 

حق ز رخت کرده ظهور ای صنم

این چه ظهور است و چه نور ای صنم

قامت تو شور قیامت نمود

این چه قیام است و چه شور ای صنم

هیچ نمازی نپذیرد قبول

تا تو نباشی به حضور ای صنم

با رخ تو خواهش حور و قصور

محض گناه است و قصور ای صنم

با غم تو خاطر عشاق را

عین نشاط است و سرور ای صنم

با تو دلم را سر آمیزش است

وز همه در غین نفور ای صنم

پرده برانداز که اهل قصور

دیده بپوشند ز حور ای صنم

مردم هشیار همه گرم عجز

چشم و سرمست غرور ای صنم

صبر محال است ز رویت که نیست

خس به سر شعله صبور ای صنم

تا شب هجران تو را دیده‌ام

فارغم از روز نشور ای صنم

زنده به بوی تو شوم روز حشر

نی ز دم نغمهٔ صور ای صنم

ما همه موسی بیابان عشق

نخل قدت نخلهٔ طور ای صنم

ماه فروغی نشدی تا نکرد

بندگی صدر صدور ای صنم

حضرت نصرالله کز رای او

روی تو شد چشمهٔ نور ای صنم