گنجور

 
فیض کاشانی

شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختی

آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی

قامت بالا بلندان بر فلک افراختی

در هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی

برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان

ساختی با بیوفایان خرمن ما سوختی

گر نه استاد ازل در پرده بودی جلوه‌گر

چشم فتان ازکجا این دلبری آموختی

کردیم دیوانه گفتی راز ما با کس مگوی

پردهٔ عقلم دریدی و دهانم دوختی

خاکساری بندگی افتادگی بیچارگی

فیض از عشق بتان سرمایها اندوختی

هیچکس در هیچ سودا اینچنین سودی نکرد

عشق و آزادی خریدی دین و دل بفروختی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

خنده یی کردی چو گل مارا چو بلبل سوختی

شوخیی کردی و گل را شیوه یی آموختی

بود با خوبان عالم صد نظر بازی مرا

یکنظر کردی که چشمم از دو عالم دوختی

سوختم آن دم که میگفتم حدیث حسن تو

[...]

صائب تبریزی

از شراب لعل تا رخسار را افروختی

هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی

دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است

روی دل بنما به قدر آنچه دل اندوختی

در دل فولاد جوهر موی آتشدیده شد

[...]

میرزاده عشقی

از چه روی خوبرویان را، چنین افروختی

کز شرارش قلب عشاق جهان را سوختی

از چه (عشقی) را لب آزاد گفتن، دوختی

وین قدر سر مگو: در خاطرش، اندوختی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه