جمال تست بروز آفتاب روزن ما
خیال تست بشبها چراغ مسکن ما
گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان
زیمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما
گمان مبر که بیک جا نشسته ام فارغ
دو کون طی شد و یک کس ندید رفتن ما
دل من آهن و عشق تو بود مغناطیس
ربود جذبهٔ آهن ربای آهن ما
صفای کینهٔ ما کینهٔ زکس نگذاشت
نه ایم با کس دشمن بگو بدشمن ما
بمابدی کن و نیکی ببین و تجربه کن
خبر بکسان نیست غیر این فن ما
هزار خوف خطر بودی ارنمیبودی
کتاب معرفت ما دعای جوشن ما
دل فراخ نیاید بتنک از بخشش
بیا ببرگهر معرفت زمخزن ما
سخن زعالم بالا همیشه می آید
کجا خزانهٔ دل کم شود زگفتن ما
غنیمتی شمر این یکدودم که خواهد شد
بجای دیدن ما بعد از این شنیدن ما
جهان بدیده ما تیره شد کجا رفتند
نشاط عهد شباب آندو چشم روشن ما
همان بهار و همانگلشن و همان گلهاست
چه شد نوای خوش بلبلان گلشن ما
دلا اگر ننشینم طرف گل زاری
بیاد لاله رخی خون ما بگردن ما
چو برخضیض زمین مانده ایم سرگردان
چو اوج عالم بالا بود نشیمن ما
خموش فیض حدیث دلست بی پایان
بیان آن نتواند زبان الکن ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی احساسات عمیق عاشقانه و درگیریهای روحی شاعر را به تصویر میکشد. شاعر از عشق به معشوق سخن میگوید که مانند نور آفتاب برای او روشنی میآورد و در شبهای تنهایی چراغی برای سکونت اوست. او به تأثیر عشق بر وجودش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر در جایی نشسته باشد، احساس آرامش ندارد. دل او پر از عشق است و این عشق مانند آهنربا او را به سوی معشوق جذب میکند.
شاعر به دلیلی از مشکلات دوستی و دشمنیها نیز سخن میگوید و بر اهمیت تجربه و نیکی تأکید میکند. او به سرشار بودن دل از بخشش و فهم بیشتر این عشق اشاره میکند و از گذر زمان و تغییرات در زندگی میگوید. در نهایت، شاعر به یک حس ناامیدی از دست دادن روزهای خوش و جوانی اشاره میکند و میخواهد از این تجارب بیاندازه بگوید، اما به دلیل محدودیتهای زبانی، نمیتواند احساساتش را به طور کامل بیان کند.
هوش مصنوعی: زیبایی تو مانند نور آفتاب است که به درون خانه ما تابیده و خیال تو در شبها مانند چراغی است که روشنیبخش منزل ما میشود.
هوش مصنوعی: به تدریج و آرام آرام، از جسم ما بهرهبرداری شد و عشق تو جان ما را به طور کامل فرا گرفت.
هوش مصنوعی: نباید فکر کنی که در جایی نشستهام و بیکارم، دو جهان گذشته و هیچکس حرکت ما را ندیده است.
هوش مصنوعی: دل من مانند آهنی است که تحت تاثیر عشق تو قرار دارد و قدرت جذب عشق تو را دارد. این احساس، همانند یک آهنربای قوی، قدرتی خاص در زندگیام ایجاد کرده است.
هوش مصنوعی: ما از کینه و دشمنی پاک هستیم و هیچکس را به خودی خود دشمن نمیدانیم؛ بلکه دشمنی ما فقط بر اساس رفتارها و اعمال افراد شکل میگیرد.
هوش مصنوعی: عمل نیک انجام بده و ثمر آن را مشاهده کن، زیرا هیچ کس دیگری جز ما به این هنر آگاه نیست.
هوش مصنوعی: اگر نبود کتاب معرفت ما و دعاهای جوشن ما، هزاران خطر و ترس برای ما وجود داشت.
هوش مصنوعی: دل باز و وسیع نمیشود با بردن اندک دیوانگی؛ بیا و از گنجینهی معرفت ما، گوهری ببرد.
هوش مصنوعی: سخنان عالمانه همیشه از دل و اندیشهی انسانها سرچشمه میگیرد و کجا میتوان گفت که دل از گفتن و بیان احساسات و اندیشهها تهی شود؟
هوش مصنوعی: به این غنیمت بدان که این لحظهای که با هم هستیم، تنها فرصتی است؛ چرا که پس از این، بجای دیدن و ملاقات ما، تنها صدای ما را خواهی شنید.
هوش مصنوعی: در این ابیات، گویا شاعر به یاد روزهایی میافتد که شادابی و سرزندگی جوانی را تجربه کرده است. اکنون که به زمان حال مینگرد، بر این موضوع افسوس میخورد که آن شادی و نشاط از میان رفته و جای آن را غم و تیرهروزی گرفته است. شاعر از نابودی آن روزهای شاد و روشن در زندگی خود سخن میگوید و احساس میکند که دنیا برای او تاریک شده است.
هوش مصنوعی: بهار و باغ همچنان زیبا و پرگل است، اما چرا آواز خوش بلبلان در باغ ما خاموش شده است؟
هوش مصنوعی: ای دل، اگر در کنار گلزار ننشینم، یاد آن لالهرویی که خون ما بر گردن ماست را فراموش نمیکنم.
هوش مصنوعی: ما در سطح پایین زمین بلاتکلیف و سرگردان ماندهایم، در حالی که جایگاه واقعی ما در اوج آسمانها بود.
هوش مصنوعی: سکوت فیض، حرف قلبی است که پایانی ندارد و زبان ناتوان ما نمیتواند آن را بیان کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چراغ راه ندارد به بزم روشن ما
ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما
به شوربختی ما نیست چشمه زمزم
چو کعبه بخت سیه، جامه ای است بر تن ما
چگونه عذر توانیم خواست از صیاد؟
[...]
چو ماه شعشعهٔ ماست برق خرمن ما
چو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما
ز دست و پنجهٔ خورشید برنمیآید
که همچو داغ، سیاهی برد ز روزن ما
هوای تاج که دارد به سر، که همچون باز
[...]
چو رو دهد بر آن شوخ مست، رفتن ما
بود چو شیشه می، خون ما به گردن ما
به سان آینه کز نم به تیرگی افتد
به آب گریه شد از کار، چشم روشن ما
به غیر خار در آخر به ما نمی ماند
[...]
مساز رو ترش از پندهای دلشکن ما
گلاب باد غرور است،تلخی سخن ما
به طوق فاخته نازد محبت از فن ما
که زخم تیغ تو دارد طوافگردن ما
زبان ناله ببستیم زین ادبکه مباد
تبسم توکشد ننگ لبگزیدن ما
عیان نشد زکجا مست جلوه میآیی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.