گنجور

 
فیض کاشانی

از آن میان نزنم دم که مو نمی‌گنجد

و زان دهان که در و گفتگو نمی‌گنجد

چه گویم از غم دل در شکنج گیسویش

که در زبان سخن تو بتو نمی‌گنجد

حدیث آن لب شیرین نیایدم بزبان

حلاوت اینهمه در گفتگو نمی‌گنجد

وصال دوست نه بتوانم آرزو کردن

به تنگنای دلم آرزو نمی‌گنجد

بفرض اگر همه روی زمین شود دفتر

حکایت شب هحران درو نمی‌گنجد

ز دود ناله چگویم کز آسمان بگذشت

ز خون دیده که در نهر و جو نمی‌گنجد

بس است فیض شکایت که پر شد این دفتر

ز دود دل که درو تار مو نمی‌گنجد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلیم تهرانی

گل از هوای تو در رنگ و بو نمی‌گنجد

ز شوق لعل تو می در سبو نمی‌گنجد

چو مو ضعیف شدم در هوای صحبت تو

ولی میان تو و غیر، مو نمی‌گنجد

در آشنایی دل‌ها چه باعثی باید

[...]

فیض کاشانی

ز قرب دوست چگویم که مو نمی‌گنجد

ز بعد خود که درو گفت‌وگو نمی‌گنجد

چه جای نکتهٔ باریک و حرف پنهانست

میان عاشق و معشوق مو نمی‌گنجد

بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه