گنجور

 
فیض کاشانی

دل گرفتار ماه سیما ئیست

جان هوادار سرو بالائیست

گه جنون گاه عقل و گه مستی

در دل تنگ ما تماشائیست

در غم عشق هر پری روئی

سرشوریده سر بصحرا ئیست

بر سرراه هر هلال ابروی

از هجوم نظاره غوغائیست

بر سرکوی هر بتی مه روی

هر طرف زآب چشم دریائیست

از لب لعل هر شکر دهنی

در دل هر کسی تمنائیست

نه همین فیض مست و شیدا شد

که بهر گوشه مست و شیدائیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

آدمی سر به سر همه عیب است

پرده عیبهاش برناییست

زیر این پرده چون برون آید

همه بیچارگی و رسواییست

اوحدی

هر چه داننده گوید از جاییست

پی نادان مرو، که خود راییست

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی
ناصر بخارایی

شیوهٔ رند باده پیمائی‌ست

هنر آفتاب رسوائی‌ست

هر کجا سایه افکند خورشید

ذره ناچار مست و شیدائی‌ست

نه به یارم مجال دسترس است

[...]

جهان ملک خاتون

دل من در فراق شیداییست

خسته از درد ناشکیباییست

گر پریشان شدست معذورست

دایماً زان دو زلف سوداییست

عشق او را چگونه شرح دهم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه