گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو بشنید ماهوی بیدادگر

سخن‌ها کجا گفت او را پسر

چنین گفت با آسیابان که خیز

سواران ببر خون دشمن بریز

چو بشنید از او آسیابان سخن

نه سر دید از آن کار پیدا نه بن

شبانگاه نیران خرداد ماه

سوی آسیا رفت نزدیک شاه

ز درگاه ماهوی چون شد برون

دو دیده پر از آب، دل پر ز خون

سواران فرستاد ماهوی زود

پس آسیابان به کردار دود

بفرمود تا تاج و آن گوشوار

همان مهر و آن جامهٔ شاه‌وار

نباید که یک‌سر پر از خون کنند

ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند

بشد آسیابان دو دیده پر آب

به زردی دو رخساره چون آفتاب

همی گفت کای روشن کردگار

تویی برتر از گردش روزگار

تو زین ناپسندیده فرمان او

هم اکنون بپیچان تن و جان او

بر شاه شد دل پر از شرم و باک

رخانش پر آب و دهانش چو خاک

به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش

چنان چون کسی راز گوید به گوش

یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه

رهاشد به زخم اندر از شاه آه

به خاک اندر آمد سر و افسرش

همان نان کشکین به پیش اندرش

اگر راه یابد کسی زین جهان

بباشد، ندارد خرد در نهان

ز پرورده سیر آید این هفت گرد

شود کشته بر بی‌گنه یزدگرد

بر این گونه بر تاجداری بمرد

که از لشکر او سواری نبرد

خرد نیست با گرد گردان سپهر

نه پیدا بود رنج و خشمش ز مهر

همان به که گیتی نبینی به چشم

نداری ز کردار او مهر و خشم

سواران ماهوی شوریده بخت

بدیدند کآن خسروانی درخت

ز تخت و ز آوردگه آرمید

بشد هر کسی روی او را بدید

گشادند بند قبای بنفش

همان افسر و طوق و زرّینه کفش

فگنده تن شاه ایران به خاک

پر از خون و پهلو به شمشیر چاک

ز پیش شهنشاه برخاستند

زبان را به نفرین بیاراستند

که ماهوی را باد تن همچنین

پر از خون فگنده به روی زمین

به نزدیک ماهوی رفتند زود

ابا یاره و گوهر نابسود

به ماهوی گفتند کآن شهریار

بر آمد ز آرام و از کارزار

بفرمود کو را به هنگام خواب

از آن آسیا افگنند اندر آب

بشد تیز بد مهر دو پیشکار

کشیدند پر خون تن شهریار

کجا ارج آن کشته نشناختند

به گرداب زرق اندر انداختند

چو شب روز شد مردم آمد پدید

دو مرد گرانمایه آنجا رسید

از آن سوگواران پرهیزگار

بیامد یکی بر لب جویبار

تن او برهنه بدید اندر آب

بشورید و آمد هم اندر شتاب

چنین تا در خانه راهب رسید

بدان سوگواران بگفت آن چه دید

که شاه زمانه به غرق اندرست

برهنه به گرداب زرق اندرست

برفتند زان سوگواران بسی

سکوبا و رهبان ز هر در کسی

خروشی بر آمد ز راهب به درد

که ای تاجور شاه آزاد مرد

چنین گفت راهب که این کس ندید

نه پیش از مسیح این سخن کس شنید

که بر شهریاری زند بنده‌ای

یکی بد نژادی و افگنده‌ای

بپرورد تا بر تنش بد رسد

از این بهر ماهوی نفرین سزد

دریغ آن سر و تاج و بالای تو

دریغ آن دل و دانش و رای تو

دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر

دریغ این جوان و سوار هژیر

تنومند بودی خرد با روان

ببردی خبر زین به نوشین‌روان

که در آسیا ماه روی تو را

جهاندار و دیهیم جوی تو را

به دشنه جگرگاه بشکافتند

برهنه به آب اندر انداختند

سکوبا از آن سوگواران چهار

برهنه شدند اندران جویبار

گشاده تن شهریار جوان

نبیره‌ی جهاندار نوشین‌روان

به خشکی کشیدند زان آبگیر

بسی مویه کردند برنا و پیر

به باغ اندرون دخمه‌ای ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

سر زخم آن دشنه کردند خشک

به دبق و به قیر و به کافور و مشک

بیاراستندش به دیبای زرد

قصب زیر و دستی زبر لاژورد

می و مشک و کافور و چندی گلاب

سکوبا بیندود بر جای خواب

چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو

که بنهفت بالای آن زاد سرو

که بخشش ز کوشش بود در نهان

که خشنود بیرون شود زین جهان

دگر گفت اگر چند خندان بود

چنان دان که از دردمندان بود

که از چرخ گردان پذیرد فریب

که او را نماید فراز و شیب

دگر گفت کآن را تو دانا مخوان

که تن را پرستد نه راه روان

همی‌خواسته جوید و نام بد

بترسد روانش ز فرجام بد

دگر گفت اگر شاه لب را ببست

نبیند همی تاج و تخت نشست

نه مهر و پرستندهٔ بارگاه

نه افسر نه کشور نه تاج و کلاه

دگر گفت کز خوب گفتار اوی

ستایش ندارم سزاوار اوی

همی سرو کشت او به باغ بهشت

ببیند روانش درختی که کشت

دگر گفت یزدان روانت ببرد

تنت را بدین سوگواران سپرد

روان تو را سودمند این بود

تن بد کنش را گزند این بود

کنون در بهشت است بازار شاه

به دوزخ کند جان بدخواه راه

دگر گفت کای شاه دانش پذیر

که با شهریاری و با اردشیر

درودی همان بر که کشتی به باغ

درفشان شد آن خسروانی چراغ

دگر گفت کای شهریار جوان

بخفتی و بیدار بودت روان

لبت خامش و جان به چندین گله

برفت و تنت ماند ایدر یله

تو بیکاری و جان به کار اندر است

تن بد سگالت به بار اندر است

بگوید روان گر زبان بسته شد

بیاسود جان گر تنت خسته شد

اگر دست بیکار گشت از عنان

روانت به چنگ اندر آرد سنان

دگر گفت کای نامبردار نو

تو رفتی و کردار شد پیش رو

تو را در بهشت است تخت این بس است

زمین بلا بهر دیگر کس است

دگر گفت کآن کس که او چون تو کشت

ببیند کنون روزگار درشت

سقف گفت ما بندگان تویم

نیایش کن پاک جان تویم

که این دخمه پر لاله باغ تو باد

کفن دشت شادی و راغ تو باد

بگفتند و تابوت برداشتند

ز هامون سوی دخمه بگذاشتند

بر آن خوابگه رفت ناکام شاه

سر آمد بر او رنج و تخت و کلاه