گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد
 

بخش ۱: یکی پیر بد نامش آزاد سرو

بخش ۲: چنین گوید آن پیر دانش‌پژوه

بخش ۳: بداختر چو از شهر کابل برفت

بخش ۴: چو با خستگی چشمها برگشاد

بخش ۵: ازان نامداران سواری بجست

بخش ۶: فرامرز چون سوک رستم بداشت

بخش ۷: چنین گفت رودابه روزی به زال

بخش ۸: چو شد روزگار تهمتن به سر