گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

پس آگاهی آمد بنزد فرود

که شد روی خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران وز پای پیل

جهان شد بکردار دریای نیل

چو بشنید ناکار دیده جوان

دلش گشت پر درد و تیره روان

بفرمود تا هرچ بودش یله

هیونان وز گوسفندان گله

فسیله ببند اندر آرند نیز

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همه پاک سوی سپد کوه برد

ببند اندرون سوی انبوه برد

جریره زنی بود مام فرود

ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

بر مادر آمد فرود جوان

بدو گفت کای مام روشن‌روان

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس

بپیش سپه در سرافراز طوس

چه گویی چه باید کنون ساختن

نباید که آرد یکی تاختن

جریره بدو گفت کای رزمساز

بدین روز هرگز مبادت نیاز

بایران برادرت شاه نوست

جهاندار و بیدار کیخسروست

ترا نیک داند به نام و گهر

ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر

برادرت گر کینه جوید همی

روان سیاوش بشوید همی

گر او کینه جوید همی از نیا

ترا کینه زیباتر و کیمیا

برت را بخفتان رومی بپوش

برو دل پر از جوش و سر پر خروش

به پیش سپاه برادر برو

تو کینخواه نو باش و او شاه نو

که زیبد کز این غم بنالد پلنگ

ز دریا خروشان برآید نهنگ

وگر مرغ با ماهیان اندر آب

بخوانند نفرین به افراسیاب

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

به گردی و مردی و جنگ و نژاد

باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

بدو داد پیران مرا از نخست

وگر نه ز ترکان همی زن نجست

نژاد تو از مادر و از پدر

همه تاجدار و هم نامور

تو پور چنان نامور مهتری

ز تخم کیانی و کی‌منظری

کمربست باید بکین پدر

بجای آوریدن نژاد و گهر

چنین گفت ازان پس بمادر فرود

کز ایران سخن با که باید سرود

که باید که باشد مرا پایمرد

ازین سرفرازان روز نبرد

کز ایشان ندانم کسی را بنام

نیامد بر من درود و پیام

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار

مدار این سخن بر دل خویش خوار

کز ایران که و مه شناسد همه

بگوید نشان شبان و رمه

ز بهرام وز زنگهٔ شاوران

نشان جو ز گردان و جنگ‌آوران

همیشه سر و نام تو زنده باد

روان سیاوش فروزنده باد

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای

کنارنگ بودند و او پادشای

نشان خواه ازین دو گو سرفراز

کز ایشان مرا و ترا نیست راز

سران را و گردنکشان را بخوان

می و خلعت آرای و بالا و خوان

ز گیتی برادر ترا گنج بس

همان کین و آیین به بیگانه کس

سپه را تو باش این زمان پیش رو

تویی کینه‌خواه جهاندار نو

ترا پیش باید بکین ساختن

کمر بر میان بستن و تاختن

بدو گفت رای تو ای شیر زن

درفشان کند دوده و انجمن

چو برخاست آوای کوس از چرم

جهان کرد چون آبنوس از میم

یکی دیده‌بان آمد از دیده‌گاه

سخن گفت با او ز ایران سپاه

که دشت و در و کوه پر لشکرست

تو خورشید گویی ببند اندرست

ز دربند دژ تا بیابان گنگ

سپاهست و پیلان و مردان جنگ

فرود از در دژ فرو هشت بند

نگه کرد لشکر ز کوه بلند

وزان پس بیامد در دژ ببست

یکی بارهٔ تیز رو بر نشست

برفتند پویان تخوار و فرود

جوان را سر بخت بر گرد بود

از افراز چون کژ گردد سپهر

نه تندی بکار آید از بن نه مهر

گزیدند تیغ یکی برز کوه

که دیدار بد یکسر ایران گروه

جوان با تخوار سرایند گفت

که هر چت بپرسم نباید نهفت

کنارنگ وز هرک دارد درفش

خداوند گوپال و زرینه کفش

چو بینی به من نام ایشان بگوی

کسی را که دانی از ایران بروی