گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه

سوی کاخ با رستم و با سپاه

یکی مجلس آراست با پیلتن

رد و موبد و خسرو رای زن

فراوان سخن گفت ز افراسیاب

ز رنج تن خویش وز درد باب

ز آزردن مادر پارسا

که با ما چه کرد آن بد پرجفا

مرا زی شبانان بی‌مایه داد

ز من کس ندانست نام و نژاد

فرستادم این بار طوس و سپاه

ازین پس من و تو گذاریم راه

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

سر دشمنان زیر سنگ آوریم

ورا پیلتن گفت کین غم مدار

به کام تو گردد همه روزگار

وزان روی منزل بمنزل سپاه

همی رفت و پیش‌اندر آمد دو راه

ز یک سو بیابان بی آب و نم

کلات از دگر سوی و راه چرم

بماندند بر جای پیلان و کوس

بدان تا بیاید سپهدار طوس

کدامین پسند آیدش زین دو راه

بفرمان رود هم بران ره سپاه

چو آمد بر سرکشان طوس نرم

سخن گفت ازان راه بی‌آب و گرم

بگودرز گفت این بیابان خشک

اگر گرد عنبر دهد باد مشک

چو رانیم روزی به تندی دراز

بب و بسایش آید نیاز

همان به که سوی کلات و چرم

برانیم و منزل کنیم از میم

چپ و راست آباد و آب روان

بیابان چه جوییم و رنج روان

مرا بود روزی بدین ره گذر

چو گژدهم پیش سپه راهبر

ندیدیم از این راه رنجی دراز

مگر بود لختی نشیب و فراز

بدو گفت گودرز پرمایه شاه

ترا پیش‌رو کرد پیش سپاه

بران ره که گفت او سپه را بران

نباید که آید کسی را زیان

نباید که گردد دل‌آزرده شاه

بد آید ز آزار او بر سپاه

بدو گفت طوس ای گو نامدار

ازین گونه اندیشه در دل مدار

کزین شاه را دل نگردد دژم

سزد گر نداری روان جفت غم

همان به که لشکر بدین سو بریم

بیابان و فرسنگها نشمریم

بدین گفته بودند همداستان

برین بر نزد نیز کس داستان

براندند ازان راه پیلان و کوس

بفرمان و رای سپهدار طوس