گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

سواران رسیدند بر تیغ کوه

سپاه اندر آمد گروها گروه

سپردار با نیزه‌ور سی هزار

همه رزمجوی از در کارزار

سوار و پیاده بزرین کمر

همه تیغ دار و همه نیزه‌ور

ز بس ترگ زرین و زرین درفش

ز گوپال زرین و زرینه کفش

تو گفتی به کان اندرون زر نماند

برآمد یکی ابر و گوهر فشاند

ز بانگ تبیره میان دو کوه

دل کرگس اندر هوا شد ستوه

چنین گفت کاکنون درفش مهان

بگو و مدار ایچ گونه نهان

بدو گفت کان پیل پیکر درفش

سواران و آن تیغهای بنفش

کرا باشد اندر میان سپاه

چنین آلت ساز و این دستگاه

چو بشنید گفتار او را تخوار

چنین داد پاسخ که ای شهریار

پس پشت طوس سپهبد بود

که در کینه پیکار او بد بود

درفشی پش پشت او دیگرست

چو خورشید تابان بدو پیکرست

برادر پدر تست با فر و کام

سپهبد فریبرز کاوس نام

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ

دلیران بسیار و گردی سترگ

ورانام گستهم گژدهم خوان

که لرزان بود پیل ازو ز استخوان

پسش گرگ پیکر درفشی دراز

بگردش بسی مردم رزمساز

بزیر اندرش زنگهٔ شاوران

دلیران و گردان و کنداوران

درفشی پرستار پیکر چو ماه

تنش لعل و جعد از حریر سیاه

ورا بیژن گیو راند همی

که خون بآسمان برفشاند همی

درفشی کجا پیکرش هست ببر

همی بشکند زو میان هژبر

ورا گرد شیدوش دارد بپای

چو کوهی همی اندر آید ز جای

درفش گرازست پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزم ساز

درفشی کجا پیکرش گاومیش

سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش

چنان دان که آن شهره فرهاد راست

که گویی مگر با سپهرست راست

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ

نشان سپهدار گیو سترگ

درفشی کجا شیر پیکر بزر

که گودرز کشواد دارد بسر

درفشی پلنگست پیکر گراز

پس ریونیزست با کام و ناز

درفشی کجا آهویش پیکرست

که نستوه گودرز با لشکرست

درفشی کجا غرم دارد نشان

ز بهرام گودرز کشوادگان

همه شیرمردند و گرد و سوار

یکایک بگویم درازست کار

چو یک‌یک بگفت از نشان گوان

بپیش فرود آن شه خسروان

مهان و کهان را همه بنگرید

ز شادی رخش همچو گل بشکفید