گنجور

 
فردوسی

چنین گوید از نامهٔ باستان

ز گفتار آن دانشی راستان

که آگاهی آمد به آباد بوم

بنزد جهاندار کسری ز روم

که تو زنده بادی که قیصر بمرد

زمان و زمین دیگری را سپرد

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ

شد آن لعل رخساره چون زرد برگ

گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای

جهاندیده و راد آزاده‌ای

فرستاد نزدیک فرزند اوی

برشاخ سبز برومند اوی

سخن گفت با او به چربی بسی

کزین بد رهایی نیابد کسی

یکی نامه بنوشت با سوگ و درد

پر از آب دیده دو رخساره زرد

که یزدان تو را زندگانی دهاد

همت خوبی و کامرانی دهاد

نزاید جز از مرگ را جانور

سرای سپنجست و ما بر گذر

اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ

رهایی نیابیم از چنگ مرگ

چه قیصر چه خاقان چو آید زمان

بخاک اندر آید سرش بی‌گمان

ز قیصر تو را مزد بسیار باد

مسیحا روان تو را یار باد

شنیدم که بر نامور تخت اوی

نشستی بیاراستی بخت اوی

ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه

ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه