گنجور

 
فردوسی

چو شاهان گزیدند جای نبرد

بشد مادر از خواب و آرام و خورد

همیشه بره دیدبان داشتی

به تلخی همی روز بگذاشتی

چو از راه برخاست گرد سپاه

نگه کرد بینادل از دیده‌گاه

همی دیده‌بان بنگرید از دو میل

که بیند مگر تاج طلخند و پیل

ز بالا درفش گو آمد پدید

همه روی کشور سپه گسترید

نیامد پدید از میان سپاه

سواری برافگند از دیده‌گاه

که لشکر گذر کرد زین روی کوه

گو وهرک بودند با او گروه

نه طلخند پیدا نه پیل و درفش

نه آن نامداران زرینه کفش

ز مژگان فروریخت خون مادرش

فراوان به دیوار بر زد سرش

ازان پس چوآمد به مام آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

جهاندار طلخند بر زین بمرد

سرگاه شاهی بگو در سپرد

همی جامه زد چاک و رخ را بکند

به گنجور گنج آتش اندر فگند

به ایوان او شد دمان مادرش

به خون اندرون غرقه گشته سرش

همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت

ازان پس بلند آتشی برفروخت

که سوزد تن خویش به آیین هند

ازان سوگ پیداکند دین هند

چو از مادر آگاهی آمد بگو

برانگیخت آن بارهٔ تیزرو

بیامد ورا تنگ در بر گرفت

پر از خون مژه خواهش اندر گرفت

بدو گفت کای مهربان گوش دار

که ما بیگناهیم زین کارزار

نه من کشتم او را نه یاران من

نه گردی گمان برد زین انجمن

که خود پیش او دم توان زد درشت

ورا گردش اختر بد بکشت

بدو گفت مادر که ای بدکنش

ز چرخ بلند آیدت سرزنش

برادر کشی از پی تاج و تخت

نخواند تو را نیکدل نیکبخت

چنین داد پاسخ که ای مهربان

نشاید که برمن شوی بدگمان

بیارام تا گردش رزمگاه

نمایم تو را کار شاه و سپاه

که یارست شد پیش او رزمجوی

کرا بود در سر خود این گفت وگوی

به دادار کو داد ومهر آفرید

شب و روز و گردان سپهر آفرید

کزین پس نبیند مرا مهر و گاه

نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه

مگر کین سخن آشکارا کنم

ز تندی دلت پر مدارا کنم

که او را بدست کسی بد زمان

که مردم رهایی نیابد ازان

که یابد به گیتی رهایی ز مرگ

وگر جان بپوشد به پولاد ترگ

چنان شمع رخشان فرو پژمرد

به گیتی کسی یک نفس نشمرد

وگر چون نمایم نگردی تو رام

به دادار دارنده کو راست کام

که پیشت به آتش بر خویش را

بسوزم ز بهر بداندیش را

چو بشنید مادر سخنهای گو

دریغ آمدش برز و بالای گو

بدو گفت مادر که بنمای راه

که چون مرد بر پیل طلخند شاه

مگر بر من این آشکارا شود

پر آتش دلم پرمدارا شود