گنجور

 
فردوسی

نخستین بیاراست طلخند جنگ

نبودش به جنگ دلیران درنگ

سرگنجهای پدر بر گشاد

سپه راهمه ترگ وجوشن بداد

همه شهر یکسر پر از بیم شد

دل مرد بخرد بدو نیم شد

که تا چون بود گردش آسمان

کرا برکشد زین دومهتر زمان

همه کشور آگاه شد زین دو شاه

دمادم بیامد زهر سو سپاه

بپوشید طلخند جوشن نخست

به خون ریختن چنگها را بشست

بیاورد گو نیز خفتان وخود

همی‌داد جان پدر را درود

بدان تندی ازجای برخاستند

همی پشت پیلان بیاراستند

نهادند برکوهه پیل زین

توگفتی همی راه جوید زمین

همه دشت پر زنگ وهندی درای

همه گوش پر ناله کرنای

به لشکر گه آمد دوشاه جوان

همه بهر بیشی نهاده روان

سپهر اندران رزمگه خیره شد

ز گرد سپه چشمها تیره شد

بر آمد خروشیدن گاو دم

ز دو رویه آواز رویینه خم

بیاراست با میمنه میسره

تو گفتی زمین کوه شد یکسره

دولشکر کشیدند صف بر دو میل

دو شاه سرافراز بر پشت پیل

درفشی درفشان به سر بر به پای

یکی پیکرش ببر و دیگر همای

پیاده به پیش اندرون نیزه‌دار

سپردار و شایستهٔ کار زار

نگه کرد گو اندران دشت جنگ

هوا دید چون پشت جنگی پلنگ

همه کام خاک وهمه دشت خون

بگرد اندرون نیزه بد رهنمون

به طلخند هرچند جانش بسوخت

ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت

گزین کرد مردی سخنگوی گو

کزان مهتران او بدی پیشرو

که رو پیش طلخند و او را بگوی

که بیداد جنگ برادر مجوی

که هر خون که باشد برین ریخته

تو باشی بدان گیتی آویخته

یکی گوش بگشای بر پندگو

به گفتار بدگوی غره مشو

نباید که از ما بدین کارزار

نکوهش بود در جهان یادگار

که این کشور هند ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

بپرهیز ازین جنگ و آویختن

به بیداد بر خیره خون ریختن

دل من بدین آشتی شاد کن

ز فام خرد گردن آزاد کن

ازین مرز تا پیش دریای چین

تو راباد چندانک خواهی زمین

همه مهر با جان برابر کنیم

تو را بر سرخویش افسر کنیم

ببخشیم شاهی به کردار گنج

که این تخت و افسر نیرزد به رنج

وگر چند بیداد جویی همه

پراگندن گرد کرده رمه

بدین گیتی اندر نکوهش بود

همین رابدان سر پژوهش بود

مکن ای برادر به بیداد رای

که بیداد را نیست با داد پای

فرستاده چون پیش طلخند شد

به پیغام شاه از در پند شد

چنین داد پاسخ که او را بگوی

که درجنگ چندین بهانه مجوی

برادر نخوانم تو را من نه دوست

نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست

همه پادشاهی تو ویران کنی

چوآهنگ جنگ دلیران کنی

همه بدسگالان به نزد تواند

به بهرام روز اورمزد تواند

گنهکار هم پیش یزدان تویی

که بد نام و بد گوهر و بد خویی

ز خونی که ریزند زین پس به کین

تو باشی به نفرین و من به آفرین

و دیگر که گفتی ببخشیم تاج

هم این مرزبانی و این تخت عاج

هر آنگه که تو شهریاری کنی

مرا مرز بخشی و یاری کنی

نخواهم که جان باشد اندر تنم

وگر چشم برتاج شاه افگنم

کنون جنگ را بر کشیدم رده

هوا شد چو دیبا به زر آژده

ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان

نداند کنون گورکیب ازعنان

برآورد گه بر سرافشان کنم

همه لشکرش را خروشان کنم

بران سان سپاه اندر آرم به جنگ

که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ

بیارند گو را کنون بسته دست

سپاهش ببینند هر سو شکست

که ازبندگان نیز با شهریار

نپوشد کسی جوشن کارزار

چو پاسخ شنید آن خردمند مرد

بیامد همه یک به یک یاد کرد

غمی شد دل گوچو پاسخ شنید

که طلخند را رای پاسخ ندید

پر اندیشه فرزانه را پیش خواند

ز پاسخ فراوان سخنها براند

بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی

یکی چارهٔ کار با من بگوی

همه دشت خونست و بی تن سرست

روان را گذر بر جهانداورست

نباید کزین جنگ فرجام کار

به ما بازماند بد روزگار

بدو گفت فرزانه کای شهریار

نباید تو را پندآموزگار

گر از من همی بازجویی سخن

به جنگ برادر درشتی مکن

فرستاده‌ای تیز نزدیک اوی

سرافراز با دانش و نرم گوی

بباید فرستاد و دادن پیام

بگردد مگر او ازین جنگ رام

بدو ده همه گنج نابرده رنج

تو جان برادر گزین کن ز گنج

چو باشد تو را تاج و انگشتری

به دینار با او مکن داوری

نگه کردم از گردش آسمان

بدین زودی او را سرآید زمان

ز گردنده هفت اختر اندر سپهر

یکی را ندیدم بدو رای ومهر

تبه گردد او هم بدین دشت جنگ

نباید گرفتن خود این کار تنگ

مگر مهر شاهی و تخت و کلاه

بدان تات بد دل نخواند سپاه

دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج

بده تا نباشد روانش به رنج

تو گر شهریاری و نیک‌اختری

به کار سپهری تواناتری

ز فرزانه بشنید شاه این سخن

دگر باره رای نوافگند بن

ز درد برادر پر از آب روی

گزین کرد نیک اختری چرب‌گوی

بدوگفت گو پیش طلخند شو

بگویش که پر درد و رنجست گو

ازین گردش رزم و این کارزار

همی‌خواهد از داور کردگار

که گرداند اندر دلت هوش ومهر

به تابی ز جنگ برادر توچهر

به فرزانه‌ای کو به نزدیک تست

فروزندهٔ جان تاریک تست

بپرس از شمار ده و دو و هفت

که چون خواهد این کار بیداد رفت

اگر چند تندی و کنداوری

هم از گردش چرخ برنگذری

همه گرد بر گرد ما دشمنست

جهانی پر از مردم ریمنست

همان شاه کشمیر وفغفور چین

که تنگست از ایشان به ما بر زمین

نکوهیده باشیم ازین هر دو روی

هم از نامداران پرخاشجوی

که گویند کز بهر تخت وکلاه

چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه

به گوهر مگر هم نژاده نیند

همان از گهر پاکزاده نیند

ز لشکر گر آیی به نزدیک من

درفشان کنی جان تاریک من

ز دینار و دیبا و از اسب و گنج

ببخشم نمانم که مانی به رنج

هم از دست من کشور و مهر و تاج

بیابی همان یاره و تخت عاج

زمهر برادر تو را ننگ نیست

مگر آرزویت جز از جنگ نیست

اگر پند من سر به سر نشنوی

به فرجام زین بد پشیمان شوی

فرستاده آمد چو باد دمان

به نزدیک طلخند تیره روان

بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز

ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز

چو بشنید طلخند گفتار اوی

خردمندی و رای و دیدار اوی

ازان کآسمان را دگر بود راز

بگفت برادر نیامد فراز

چنین داد پاسخ که گو رابگوی

که هرگز مبادی جز از چاره جوی

بریده زوانت بشمشیر بد

تنت سوخته ز آتش هیربد

شنیدم همه خام گفتار تو

نبینم جز از چاره بازار تو

چگونه دهی گنج و شاهی بمن

توخود کیستی زین بزرگ انجمن

توانایی و گنج و شاهی مراست

ز خورشید تا آب و ماهی مراست

همانا زمانت فراز آمدست

کت اندیشه‌های دراز آمدست

سپاه ایستاده چنین بر دومیل

ز آورد مردان و پیکار پیل

بیارای لشکر فراز آر جنگ

به رزم آمدی چیست رای درنگ

چنان بینی اکنون ز من دستبرد

که روزت ستاره بباید شمرد

ندانی جز افسون و بند و فریب

چودیدی که آمد بپیشت نشیب

ازاندیشه‌ای دور و ز تاج و تخت

نخواند تو را دانشی نیکبخت

فرستاده آمد سری پر ز باد

همه پاسخ پادشا کرد یاد

چنین تا شب تیره بنمود روی

فرستاده آمد همی زین بدوی

فرود آمدند اندران رزمگاه

یکی کنده کندند پیش سپاه

طلایه همی‌گشت بر گرد دشت

بدین گونه تارامش اندر گذشت

چوبرزد سر از برج شیرآفتاب

زمین شد بکردار دریای آب

یکی چادر آورد خورشید زرد

بگسترد برکشور لاژورد

برآمد خروشیدن کرنای

هم آواز کوس از دو پرده سرای

درفش دو شاه نوآمد به دید

سپه میمنه میسره برکشید

دو شاه سرافراز در قلبگاه

دو دستور فرزانه درپیش شاه

به فرزانهٔ خویش فرمود گو

که گوید به آواز با پیشرو

که بر پای دارید یکسر درفش

کشیده همه تیغهای بنفش

یکی ازیلان پیش منهید پای

نباید که جنبد پیاده ز جای

که هرکس تندی کند روز جنگ

نباشد خردمند یا مرد سنگ

ببینم که طلخند با این سپاه

چگونه خرامد به آوردگاه

نباشد جز از رای یزدان پاک

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

ز پند آزمودیم وز مهر چند

نبود ایچ ازین پندها سودمند

گر ایدون که پیروز گردد سپاه

مرا بردهد گردش هور و ماه

مریزید خون از پی خواسته

که یابید خود گنج آراسته

وگر نامداری بود زین سپاه

که اسب افگند تیز برقلبگاه

چو طلخند را یابد اندر نبرد

نباید که بر وی فشانند گرد

نیایش کنان پیش پیل ژیان

بباید شدن تنگ بسته میان

خروشی برآمد که فرمان کنیم

ز رای تو آرایش جان کنیم

وزان روی طلخند پیش سپاه

چنین گفت با پاسبانان گاه

گر ایدون که باشیم پیروزگر

دهد گردش اختر نیک بر

همه تیغها کینه رابر کشیم

به یزدان پناهیم و دم در کشیم

چو یابید گو را نبایدش کشت

نه با اوسخن نیز گفتن درشت

بگیریدش از پشت آن پیل مست

به پیش من آرید بسته دو دست

همانگه خروشیدن کرنای

برآمد زدهلیز پرده‌سرای

همه کوه و دریا پر آواز گشت

توگفتی سپهر روان بازگشت

ز بس نعره و چاک چاک تبر

ندانست کس پای گیتی ز سر

ز رخشنده پیکان و پر عقاب

همی دامن اندر کشید آفتاب

زمین شد به کردار دریای خون

در ودشت بد زیرخون اندرون

دو پیل ژیان شاهزاده دو شاه

براندند هر دو ز قلب سپاه

برآمد خروشی ز طلخند وگو

که از باد ژوپین من دور شو

به جنگ برادر مکن دست پیش

نگه دار ز آواز من جای خویش

همی این بدان گفت وآن هم بدین

چودریای خون شد سراسر زمین

یلانی که بودند خنجر گزار

بگشتند پیرامن کارزار

ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوی

همی خون و مغز اندر آمد به جوی

برین گونه تا خور ز گنبد بگشت

وز اندازه آویزش اندرگذشت

خروش آمد از دشت و آواز گو

که ای جنگسازان و گردان نو

هرآنکس که خواهد زما زینهار

مدارید ازو کینه در کارزدار

بدان تا برادر بترسد ز جنگ

چوتنها بماند نسازد درنگ

بسی خواستند از یلان زینهار

بسی کشته شد در دم کار زار

چو طلخند بر پیل تنها بماند

گو او را به آواز چندی بخواند

که رو ای برادر به ایوان خویش

نگه کن به ایوان و دیوان خویش

نیابی همانا بسی زنده تن

از آن تیغزن نامدار انجمن

همه خوب کاری ز یزدان شناس

وزو دار تا زنده باشی سپاس

که زنده برفتی تو از پیش جنگ

نه هنگام رایست و روز درنگ

چوبشنید طلخند آواز اوی

شد از ننگ پیچان و پر آب روی

به مرغ آمد از دشت آوردگاه

فراز آمدندش زهر سو سپاه

در گنج بگشاد و روزی بداد

سپاهش شد آباد و با کام وشاد

سزاوار خلعت هر آنکس که دید

بیاراست او را چنانچون سزید

به دینار چون لشکر آباد گشت

دل جنگجوی از غم آزادگشت

پیامی فرستاد نزدیک گو

که ای تخت را چون بپالیز خو

برآنی که از من شدی بی‌گزند

دلت را به زنار افسون مبند

به آتش شوی ناگهان سوخته

روان آژده چشمها دوخته

چو بشنید گو آن پیام درشت

دلش راز مهر برادر بشست

دلش زان سخن گشت اندوهگین

به فرزانه گفت این شگفتی ببین

بدوگفت فرزانه کای شهریار

تویی از پدر تخت را یادگار

ز دانش پژوهان تو داناتری

هم از تاجداران تواناتری

مرا این درستست و گفتم بشاه

ز گردنده خورشید و تابنده ماه

که این نامور تا نگردد هلاک

بگردد چو مار اندرین تیره خاک

به پاسخ تو با او درشتی مگوی

بپیوند و آزرم او را بجوی

اگر جنگ سازد بسازیم جنگ

که او با شتابست و ما با درنگ

سپهبد فرستاده را پیش خواند

به خوبی فراوان سخنها براند

بدوگفت رو با برادر بگوی

که چندین درشتی و تندی مجوی

درشتی نه زیباست با شهریار

پدرنامور بود و تو نامدار

مرا این درستست کز پند من

تو دوری نجویی ز پیوند من

ولیکن مرا ز آنک هست آرزوی

که تو نامور باشی و نامجوی

بگویم همه آنچ اندر دلست

سخنها که جانم برو مایلست

تو را سر بپیچد ز دستور بد

زآسانی و رای وراه خرد

مگوی ای برادر سخن جز بداد

که گیتی سراسر فسونست و باد

سوی راستی یاز تا هرچ هست

ز گنج و ز مردان خسروپرست

فرستم همه سر به سر پیش تو

ببیند روان بداندیش تو

که اندر دل من جز از داد نیست

مباد آنک از جان تو شاد نیست

برینست رایم که دادم پیام

اگر بشنود مهتر خویش کام

ور ایدون که رایت جز از جنگ نیست

به خوبی و پیوندت آهنگ نیست

بسازم کنون جنگ را لشکری

که باید سپاه مرا کشوری

ازین مرز آباد ما بگذریم

سپه را همه پیش دریا بریم

یکی کنده سازیم گرد سپاه

برین جنگجویان ببندیم راه

ز دریا بکنده در آب افگنیم

سراسر سر اندر شتاب افگنیم

بدان تا هرآنکس که بیند شکست

ز کنده نباشد ورا راه جست

ز ماهرک پیروز گردد به جنگ

بریزیم خون اندرین جای تنگ

سپه را همه دستگیر آوریم

مبادا که شمشیر و تیر آوریم

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بروبر سخنهای گو کرد یاد

چوطلخند بشنید گفتار گو

ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو

بفرمود تا پیش او خواندند

سزاوار هر جای بنشاندند

همه پاسخ گو بدیشان بگفت

همه رازها برگشاد از نهفت

به لشکر چنین گفت کین جنگ نو

به دریا که اندیشه کردست گو

چه بینید واین را چه رای آوریم

که اندیشه او به جای آوریم

اگر بود خواهید با من یکی

نپیچید سر را ز داد اندکی

اگر جنگ جویم چه دریا چه کوه

چو در جنگ لشکر بود هم گروه

اگر یار باشید با من به جنگ

از آواز روبه نترسد پلنگ

هر آنکس که جویند نام بزرگ

ز گیتی بیابند کام بزرگ

جهانجوی اگر کشته گردد به نام

به از زنده دشمن بدو شادکام

هر آنکس که درجنگ تندی کند

همی از پی سودمندی کند

بیابید چندان ز من خواسته

پرستنده و اسب آراسته

ز کشمیر تا پیش دریای چین

به هر شهر برماکنند آفرین

ببخشم همه شهرها بر سپاه

چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه

بپاسخ همه مهتران پیش اوی

یکایک نهادند برخاک روی

که ما نام جوییم و تو شهریار

ببینی کنون گردش روزگار

ز درگاه طلخند برشد خروش

ز لشکر همه کشور آمد بجوش

سپه را همه سوی دریا کشید

وزان پس سپاه گوآمد پدید

برابر فرود آمدند آن دو شاه

که بودند با یکدگر کینه خواه

بگرد اندرون کنده‌ای ساختند

چوشد ژرف آب اندر انداختند

دو لشکر برابر کشیدند صف

سواران همه بر لب آورده کف

بیاراست با میسره میمنه

کشیدند نزدیک دریا بنه

دو شاه گرانمایه پر درد و کین

نهادند برپشت پیلان دو زین

به قلب اندرون ساخته جای خویش

شده هر یکی لشکر آرای خویش

زمین قار شد آسمان شد بنفش

ز بس نیزه و پرنیانی درفش

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

ز نالیدن بوق وآوای کوس

تو گفتی که دریا بجوشد همی

نهنگ اندرو خون خروشد همی

ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ

ز دریا برآمد یکی تیره میغ

چو بر چرخ خورشید دامن کشید

چنان شد که کس نیز کس را ندید

توگفتی هوا تیغ بارد همی

بخاک اندرون لاله کارد همی

ز افگنده گیتی بران گونه گشت

که کرکس نیارست برسرگذشت

گروهی بکنده درون پر ز خون

دگر سر بریده فگنده نگون

ز دریا همی‌خاست از باد موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

همه دشت مغز و جگر بود و دل

همه نعل اسبان ز خون پر ز گل