گنجور

 
فردوسی

رسیدند هر دو به مردی به جای

بدآموز شد هر دو را رهنمای

زرشک اوفتادند هردو به رنج

برآشوفتند ازپی تاج وگنج

همه شهرزایشان بدونیم گشت

دل نیک مردان پرازبیم گشت

زگفت بدآموز جوشان شدند

به نزدیک مادرخروشان شدند

بگفتند کزماکه زیباترست

که برنیک وبد برشکیباترست

چنین پاسخ آورد فرزانه زن

که باموبدی یکدل ورای زن

شمارابباید نشستن نخست

بآرام و با کام فرجام جست

ازان پس خنیده بزرگان شهر

هرآنکس که اودارد از رای بهر

یکایک بگوییم با رهنمون

نه خوبست گرمی به کاراندرون

کسی کو بجوید همی تاج وگاه

خردباید ورای وگنج وسپاه

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گرم وتباهی کند

به مادر چنین گفت پرمایه گو

کزین پرسش اندر زمانه مرو

اگر کشور ازمن نگیرد فروغ

به کژی مکن هیچ رای دروغ

به طلخند بسپار گنج وسپاه

من او را یکی کهترم نیکخواه

وگر من به سال وخرد مهترم

هم از پشت جمهور کنداورم

بدو گوی تا از پی تاج و تخت

نگیرد به بی‌دانشی کارسخت

بدو گفت مادر که تندی مکن

براندیشه باید که رانی سخن

هرآنکس که برتخت شاهی نشست

میان بسته باید گشاده دو دست

نگه داشتن جان پاک از بدی

بدانش سپردن ره بخردی

هم از دشمن آژیر بودن به جنگ

نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه

بپرسد خداوند خورشید و ماه

اگر پشه از شاه یابد ستم

روانش به دوزخ بماند دژم

جهان از شب تیره تاریک‌تر

دلی باید ازموی باریک‌تر

که از بد کند جان و تن را رها

بداند که کژی نیارد بها

چو بر سرنهد تاج بر تخت داد

جهانی ازان داد باشند شاد

سرانجام بستر ز خشتست وخاک

وگر سوخته گردد اندر مغاک

ازین دودمان شاه جمهور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

نه هنگام بد مردن او را بمرد

جهان را به کهتر برادر سپرد

ز دنبر بیامد سرافراز مای

جوان بود و بینا دل وپاک رای

همه سندلی پیش اوآمدند

پر از خون دل و شاه جو آمدند

بیامد به تخت مهی برنشست

میان تنگ بسته گشاده دو دست

مرا خواست انباز گشتیم وجفت

بدان تا نماند سخن درنهفت

اگر زانک مهتر برادر تویی

به هوش وخرد نیز برتر تویی

همان کن که جان را نداری به رنج

ز بهر سرافرازی و تاج وگنج

یکی ازشما گرکنم من گزین

دل دیگری گردد از من بکین

مریزید خون از پی تاج وگنج

که برکس نماند سرای سپنج

ز مادر چو بشنید طلخند پند

نیامدش گفتار او سودمند

به مادر چنین گفت کز مهتری

همی از پی گو کنی داوری

به سال ار برادر ز من مهترست

نه هرکس که او مهتر او بهترست

بدین لشکر من فروان کسست

که همسال او به آسمان کرکسست

که هرگز نجویند گاه وسپاه

نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه

پدر گر به روز جوانی بمرد

نه تخت بزرگی کسی راسپرد

دلت جفت بینم همی سوی گو

برآنی که او را کنی پیشرو

من ازگل برین گونه مردم کنم

مبادا که نام پدر گم کنم

یکی مادرش سخت سوگند خورد

که بیزارم از گنبد لاژورد

اگرهرگز این آرزو خواستم

ز یزدان وبردل بیاراستم

مبر زین سخن جز به نیکی گمان

مشو تیز باگردش آسمان

که آن راکه خواهد دهد نیکوی

نگر جز به یزدان به کس نگروی

من انداختم هرچ آمد ز پند

اگر نیست پند منت سودمند

نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید

وزین پند من توشهٔ جان کنید

وزان پس همه بخردان را بخواند

همه پندها پیش ایشان براند

کلید درگنج دو پادشا

که بودند بادانش و پارسا

بیاورد وکرد آشکارا نهان

به پیش جهاندیدگان ومهان

سراسر بر ایشان ببخشید راست

همه کام آن هر دو فرزند خواست

چنین گفت زان پس به طلخند گو

که ای نیک دل نامور یار نو

شنیدم که جمهور چندی ز مای

سرافرازتر بد به سال و برای

پدرت آن گرانمایه نیکخوی

نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی

نه ننگ آمدش هرگز از کهتری

نجست ایچ بر مهتران مهتری

نگر تا پسندد چنین دادگر

که من پیش کهتر ببندم کمر

نگفتست مادر سخن جز به داد

تو را دل چرا شد ز بیداد شاد

ز لشکر بخوانیم چندی مهان

خردمند و برگشته گرد جهان

ز فرزانگان چون سخن بشنویم

برای و به گفتارشان بگرویم

ز ایوان مادر بدین گفت‌وگوی

برفتند ودلشان پر از جست‌وجوی

برین برنهادند هر دو جوان

کزان پس ز گردان وز پهلوان

ز دانا وپاکان سخن بشنویم

بران سان که باشد بدان بگرویم

کز ایشان همی دانش آموختیم

به فرهنگ دلها برافروختیم

بیامد دو فرزانه رهنمای

میانشان همی‌رفت هر گونه رای

همی‌خواست فرزانه گو که گو

بود شاه درسندلی پیشرو

هم آنکس که استاد طلخند بود

به فرزانگی هم خردمند بود

همی این بران بر زد وآن برین

چنین تا دو مهتر گرفتند کین

نهاده بدند اندر ایوان دو تخت

نشسته به تخت آن دو پیروز بخت

دلاور دو فرزانه بر دست راست

همی هریکی ازجهان بهر خواست

گرانمایگان را همه خواندند

بایوان چپ و راست بنشاندند

زبان برگشادند فرزانگان

که ای سرفرازان ومردانگان

ازین نامداران فرخ‌نژاد

که دارید رسم پدرشان به یاد

که خواهید برخویشتن پادشا

که دانید زین دوجوان پارسا

فروماندند اندران موبدان

بزرگان و بیدار دل بخردان

نشسته همی دوجوان بر دو تخت

بگفت دو فرزانه نیکبخت

بدانست شهری و هم لشکری

کزان کارجنگ آید و داوری

همه پادشاهی شود بر دو نیم

خردمند ماند به رنج وبه بیم

یکی ز انجمن سر برآورد راست

به آوا سخن گفت و برپای خاست

که ما از دو دستور دو شهریار

چه یاریم گفتن که آید به کار

بسازیم فردا یکی انجمن

بگوییم با یکدگر تن به تن

وزان پس فرستیم یک یک پیام

مگر شهریاران بیابند کام

برفتند ز ایوان ژکان و دژم

لبان پر ز باد و روان پر ز غم

بگفتند کین کار با رنج گشت

ز دست جهاندیده اندر گذشت

برادر ندیدیم هرگز دو شاه

دو دستور بدخواه در پیشگاه

ببودند یک شب پرآژنگ چهر

بدانگه که برزد سر از کوه مهر

برفتند یک سر بزرگان شهر

هرآنکس که شان بود زان کار بهر

پر آواز شد سندلی چار سوی

سخن رفت هرگونه بی‌آرزوی

یکی را ز گردان بگو بود رای

یکی سوی طلخند بد رهنمای

زبانها ز گفتارشان شد ستوه

نگشتند همرای و با هم گروه

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن

سپاهی وشهری همه تن به تن

یکی سوی طلخند پیغام کرد

زبان را زگو پر ز دشنام کرد

دگر سوی گو رفت با گرز و تیغ

که از شاه جان را ندارم دریغ

پرآشوب شد کشور سندلی

بدان نیکخواهی و آن یک دلی

خردمند گوید که در یک سرای

چوفرمان دوگردد نماند به جای

پس آگاهی آمد به طلخند و گو

که هر برزنی بایکی پیشرو

همه شهر ویران کنند از هوا

نباید که دارند شاهان روا

ببودند زان آگهی پر هراس

همی‌داشتندی شب و روز پاس

چنان بد که روزی دو شاه جوان

برفتند بی‌لشکر و پهلوان

زبان برگشادند یک با دگر

پرآژنگ روی و پراز جنگ سر

به طلخند گفت ای برادر مکن

کز اندازه بگذشت ما را سخن

بتا روی بر خیره چیزی مجوی

که فرزانگان آن نبینند روی

شنیدی که جمهور تا زنده بود

برادر ورا چون یکی بنده بود

بمرد او و من ماندم خوار و خرد

یکی خرد را گاه نتوان سپرد

جهان پر ز خوبی بد از رای اوی

نیارست جستن کسی جای اوی

برادر ورا همچو جان بود و تن

بشاهی ورا خواندند انجمن

اگر بودمی من سزاوار گاه

نکردی به مای اندرون کس نگاه

بر آیین شاهان گیتی رویم

ز فرزانگان نیک و بد بشنویم

من ازتو به سال وخرد مهترم

توگویی که من کهترم بهترم

مکن ناسزا تخت شاهی مجوی

مکن روی کشور پر از گفت‌وگوی

چنین پاسخ آورد طلخند پس

به افسون بزرگی نجستست کس

من این تاج و تخت از پدر یافتم

ز تخمی که او کشت بریافتم

همه پادشاهی و گنج و سپاه

ازین پس به شمشیر دارم نگاه

ز جمهور وز مای چندین مگوی

اگر آمنی تخت را رزم جوی

سرانشان پر از جنگ باز آمدند

به شهر اندرون رزمساز آمدند

سپاهی وشهری همه جنگجوی

بدرگاه شاهان نهادند روی

گروهی به طلخند کردند رای

دگر را بگو بود دل رهنمای

برآمد خروش از در هر دو شاه

یکی را نبود اندر آن شهر راه