گنجور

 
فردوسی

چوبشنید خاقان ز موبد سخن

یکی رای شایسته افگند بن

چنین گفت با کاردان راه‌جوی

که این را چه بیند خردمند روی

دوکارست پیش اندرون ناگزیر

که خامش نشاید بدن خیره خیر

که آن را به پایان جز از رنج نیست

به از بر پراگندن گنج نیست

ز دینار پوشش نیاید نه خورد

نه گستردنی روز ننگ و نبرد

بدو ایمنی باید و خوردنی

همان پوشش و نغز گستردنی

هرآنکس که از بد هراسان شود

درم خوار گیرد تن آسان شود

ز لشکر سخنگوی ده برگزید

که دانند گفتار دانا شنید

یکی نامه بنبشت با آفرین

سخندان چینی چو ار تنگ چین

برفت آن خرد یافته ده سوار

نهان پرسخن تا درشهریار

به کسری چو برداشتند آگهی

بیاراست ایوان شاهنشهی

بفرمود تا پرده برداشتند

ز درگاهشان شاد بگذاشتند

برفتند هر ده برشهریار

ابا نامه و هدیه و با نثار

جهاندار چون دید بنواختشان

ز خاقان بپرسید و بنشاختشان

نهادند سر پیش او بر زمین

بدادند پیغام خاقان چین

به چینی یکی نامه‌ای برحریر

فرستاده بنهاد پیش دبیر

دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت

همه انجمن ماند اندر شگفت

سر نامه بود از نخست آفرین

ز دادار بر شهریار زمین

دگر سر فرازی و گنج و سپاه

سلیح وبزرگی نمودن به شاه

سه دیگر سخن آنک فغفور چین

مراخواند اندر جهان آفرین

مرا داد بی‌آرزو دخترش

نجویند جز رای من لشکرش

وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه

فرستاد وهیتال بستد ز راه

بران کینه رفتم من از شهر چاج

که بستانم از غاتفر گنج وتاج

بدان گونه رفتم ز گلزریون

که شد لعلگون آب جیحون ز خون

چو آگاهی آمد به ماچین و چین

بگوینده برخواندیم آفرین

ز پیروزی شاه ومردانگی

خردمندی و شرم و فرزانگی

همه دوستی بودی اندرنهان

که جوییم باشهریار جهان

چو آن نامه بشنید و گفتار اوی

بزرگی ومردی وبازار اوی

فرستاده راجایگه ساختند

ستودند بسیار و بنواختند

چو خوان ومی آراستی میگسار

فرستاده راخواستی شهریار