گنجور

 
فردوسی

چو آگاه شد غاتفر زان سخن

که خاقان چینی چه افگند بن

سپاهی ز هیتالیان برگزید

که گشت آفتاب ازجهان ناپدید

زبلخ وز شگنان و آموی و زم

سلیح وسپه خواست و گنج درم

ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد

سپاهی برآمد زهرسوی گرد

ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ

بجوشید لشکر چو مور و ملخ

چو بگذشت خاقان برود تَرَک

توگفتی همی تیغ بارد فلک

سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ

سیه گشت خورشید چون پر چرغ

ز بس نیزه وتیغهای بنفش

درفشیدن گونه گونه درفش

بخارا  پر از گرد وکوپال بود

که لشکرگه شاه هیتال بود

بشد غاتفر با سپاهی چو کوه

ز هیتال گرد آوریده گروه

چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه

ز تنگی ببستند بر باد راه

درخشیدن تیغهای سران

گراییدن گُرزهای گران

توگفتی که آهن زبان داردی

هوا گُرز را ترجمان داردی

یکی باد برخاست و گردی سیاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

کشانی وسغدی شدند انجمن

پر از آب رو کودک و مرد وزن

که تا چون بود کارآن رزمگاه

کرا بردهد گردش هور وماه

یکی هفته آن لشکر جنگجوی

بروی اندر آورده بودند روی

به هر جای برتوده‌ای کشته بود

ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود

ز بس نیزه و گُرز و کوپال و تیغ

توگفتی همی سنگ بارد ز میغ

نهان شد بگرد اندرون آفتاب

پر از خاک شد چشم پران عقاب