گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

همه شب بنالید تا روز پاک

پر از درد چون مار پیچان به خاک

چو گیتی ز خورشید شد روشنا

بیامد بدان جایگه بیژنا

همی گشت بر گرد آن مرغزار

که یابد نشانی ز گم بوده یار

پدید آمد از دور اسب سمند

بدان مرغزار اندرون چون نوند

چمان و چران چون پلنگان به کام

نگون گشته زین و گسسته لگام

همه آلت زین بر او بر نگون

رکیب و کمند و جنا پر ز خون

چو بیژن بدید آن از او رفت هوش

برآورد چو شیر شرزه خروش

همی گفت کای مهربان نیک‌یار

کجایی فگنده در این مرغزار

که پشتم شکستی و خستی دلم

کنون جان شیرین ز تن بگسلم

بشد بر پی اسب بر چشمه‌سار

مر او را بدید اندر آن مزغزار

همه جوشن و ترگ پر خاک و خون

فتاده بدان خستگی سرنگون

فروجست بیژن ز شبرنگ زود

گرفتش به آغوش در تنگ زود

برون کرد رومی قبا از برش

برهنه شد از ترگ خسته سرش

ز بس خون دویدن تنش بود زرد

دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد

بر آن خستگیهاش بنهاد روی

همی بود زاری کنان پیش اوی

همی گفت کای نیک دل یار من

تو رفتی و این بود پیکار من

شتابم کنون بیش بایست کرد

رسیدن بر تو به جای نبرد

مگر بودمی گاه سختیت یار

چو با اهرمن ساختی کارزار

کنون کام دشمن همه راست کرد

برآورد سر هرچ می‌خواست کرد

بگفت این سخن بیژن و گستهم

بجنبید و بر زد یکی تیز دم

به بیژن چنین گفت کای نیک خواه

مکن خویشتن پیش من در تباه

مرا درد تو بتر از مرگ خویش

بنه بر سر خسته بر ترگ خویش

یکی چاره کن تا از این جایگاه

توانی رسانیدنم نزد شاه

مرا باد چندان همی روزگار

که بینم یکی چهرهٔ شهریار

از آن پس چو مرگ آیدم باک نیست

مرا خود نهالی به جز خاک نیست

نمرده است هرکس که با کام خویش

بمیرد بیابد سرانجام خویش

و دیگر دو بد خواه با ترس و باک

که بر دست من کرد یزدان هلاک

مگرشان به زین بر توانی کشید

وگرنه سرانشان ز تن ها برید

سلیح و سر نامبردارشان

ببر تا بدانند پیکارشان

کنی نزد شاه جهاندار یاد

که من سر به خیره ندادم به باد

بسودم به هر جای با بخت جنگ

گهٔ نام جستن نمردم به ننگ

به بیژن نمود آنگهی هر دو تور

که بودند کشته فگنده به دور

بگفت این و سستی گرفتش روان

همی بود بیژن به سر بر نوان

وز آن جایگه اسب او بیدرنگ

بیاورد و بگشاد از باره تنگ

نمد زین به زیر تن خفته مرد

بیفگند و نالید چندی به درد

همه دامن قرطه را کرد چاک

ابر خستگیهاش بر بست پاک

وز آن جایگه سوی بالا دوان

بیامد ز غم تیره کرده روان

سواران ترکان پراگنده دید

که آمد ز راه بیابان پدید

ز بالا چو برق اندر آمد به شیب

دل از مردن گستهم با نهیب

از آن بیم دیده سواران دو تن

به شمشیر کم کرد زان انجمن

ز فتراک بگشاد زان پس کمند

ز ترکان یکی را به گردن فگند

ز اسب اندر آورد و زنهار داد

بدان کار با خویشتن یار داد

وز آنجا بیامد به کردار گرد

دمان سوی لهاک و فرشیدورد

بدید آن سران سپه را نگون

فگنده بر آن خاک غرقه به خون

به سرشان بر اسبان جنگی به پای

چراگاه سازید و جای چرای

چو بیژن چنان دید کرد آفرین

ابر گستهم کو سرآورد کین

بفرمود تا ترک زنهار خواه

به زین برکشید آن سران را ز راه

ببستندشان دست و پای و میان

کشیدند بر پشت زین کیان

وز آنجا سوی گستهم تازیان

بیامد به سان پلنگ ژیان

فرود آمد از اسب و او را چو باد

بی آزار نرم از بر زین نهاد

بدان ترک فرمود تا برنشست

به آغوش او اندر آورد دست

سمند نوندش همی راند نرم

بر او بر همی آفرین خواند گرم

مگر زنده او را بر شهریار

تواند رسانیدن از کارزار

همی راند بیژن پر از درد و غم

روانش پر از انده گستهم