گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

خور از گنبد چرخ گردان بگشت

جهاندار خسرو به نزد سپاه

بیامد بدان دشت آوردگاه

پذیره شدندش سراسر سران

همه نامداران و جنگاوران

بر او خواندند آفرین بخردان

که ای شهریار و سر موبدان

چنان هم همی بود بر اسب شاه

بدان تا ببینند رویش سپاه

بر ایشان همی خواند شاه آفرین

که آباد بادا به گردان زمین

به آیین پس پشت لشکر چو کوه

همی رفت گودرز با آن گروه

سر کشتگان را فگنده نگون

سلیح و تن و جامه هاشان به خون

همان ده مبارز کز آوردگاه

بیاورده بودند گردان شاه

پس لشکر اندر همی راندند

ابر شهریار آفرین خواندند

چو گودرز نزدیک خسرو رسید

پیاده شد از دور کو را بدید

ستایش کنان پهلوان سپاه

بیامد بغلتید در پیش شاه

همه کشتگان را به خسرو نمود

بگفتش که همرزم هر کس که بود

گروی زره را بیاورد گیو

دمان با سپهدار پیران نیو

ز اسب اندر آمد سبک شهریار

نیایش همی کرد بر کردگار

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

که او داد پیروزی و دستگاه

ز دادار بر پهلوان آفرین

همی خواند و بر لشکرش همچنین

که ای نامداران فرخنده پی

شما آتش و دشمنان خشک نی

سپهدار گودرز با دودمان

ز بهر دل من چو آتش دمان

همه جان و تن ها فدا کرده‌اند

دم از شهر توران برآورده‌اند

کنون گنج و شاهی مرا با شماست

ندارم دریغ از شما دست راست

از آن پس بدان کشتگان بنگرید

چو روی سپهدار پیران بدید

فروریخت آب از دو دیده به درد

که کردار نیکی همی یاد کرد

به پیرانش بر دل از آن سان بسوخت

تو گفتی به دلش آتشی برفروخت

یکی داستان زد پس از مرگ اوی

به خون دو دیده بیالود روی

که بخت بد است اژدهای دژم

به دام آورد شیر شرزه به دم

به مردی نیابد کسی زو رها

چنین آمد این تیزچنگ اژدها

کشیدی همه ساله تیمار من

میان بسته بودی به پیکار من

ز خون سیاوش پر از درد بود

بدانگه کسی را نیازرد بود

چنان مهربان بود دژخیم شد

وز او شهر ایران پر از بیم شد

مر او را ببرد اهرمن دل ز جای

دگرگونه پیش اندر آورد پای

فراوان همی خیره دادمش پند

نیامدش گفتار من سودمند

از افراسیابش نه برگشت سر

کنون شهریارش چنین داد بر

مکافات او ما جز این خواستیم

همی گاه و دیهیمش آراستیم

از اندیشهٔ ما سخن درگذشت

فلک بر سرش بر دگرگونه گشت

به دل بر جفا کرد بر جای مهر

بدین سر دگرگونه بنمود چهر

کنون پند گودرز و فرمان من

بیفگند گفتار و پیمان من

تبه کرد مهر دل پاک را

به زهر اندر آمیخت تریاک را

که آمد به جنگ شما با سپاه

که چندان شد از شهر ایران تباه

ز توران بسیچید و آمد دمان

که ژوپین گودرز بودش زمان

پسر با برادر کلاه و کمر

سلیح و سپاه و همه بوم و بر

بداد از پی مهر افراسیاب

زمانه بر او کرد چندین شتاب

بفرمود تا مشک و کافور ناب

به عنبر برآمیخته با گلاب

تنش را بیالود زان سر به سر

به کافور و مشکش بیاگند سر

به دیبای رومی تن پاک اوی

بپوشید آن جان ناپاک اوی

یکی دخمه فرمود خسرو به مهر

بر آورده سر تا به گردان سپهر

نهاد اندر او تختهای گران

چنانچون بود در خور مهتران

نهادند مر پهلوان را به گاه

کمر بر میان و به سر بر کلاه

چنین است کردار این پر فریب

چه مایه فراز است و چندی نشیب

خردمند را دل ز کردار اوی

بماند همی خیره از کار اوی

از آن پس گروی زره را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

نگه کرد خسرو بدان زشت روی

چو دیوی به سر بر فروهشته موی

همی گفت کای کردگار جهان

تو دانی همی آشکار و نهان

همانا که کاووس بد کرده بود

به پاداش از او زهر و کین آزمود

که دیوی چنین بر سیاوش گماشت

ندانم جز این کینه بر دل چه داشت

ولیکن به پیروزی یک خدای

جهاندار نیکی ده و رهنمای

که خون سیاوش ز افراسیاب

بخواهم بدین کینه گیرم شتاب

گروی زره را گره تا گره

بفرمود تا برکشیدند زه

چو بندش جدا شد سرش را ز بند

بریدند همچون سر گوسفند

بفرمود او را فگندن به آب

بگفتا چنین بینم افراسیاب

ببد شاه چندی بر آن رزمگاه

بدان تا کند ساز کار سپاه

دهد پادشاهی که را در خور است

کسی کز در خلعت و افسر است

به گودرز داد آن زمان اصفهان

کلاه بزرگی و تخت مهان

به اندازه اندرخور کارشان

بیاراست خلعت سزاوارشان

از آنها که بودند مانده به جای

که پیرانشان بد سر و کدخدای