گنجور

 
فیاض لاهیجی

ما رام خویش بهر تو دلدار گشته‌ایم

خود را به خاطر تو خریدار گشته‌ایم

یک کس خبر ز ذوق تماشای او نیافت

جز ما که محو لذّت دیدار گشته‌ایم

پر کرده‌ایم دفتر و معنی همان یکی است

یک حرف بوده‌ایم که بسیار گشته‌ایم

لاف فراخ حوصلگی‌های ما خطاست

یک جرعه بیش نیست که سرشار گشته‌ایم

ترسند خلق از تو و ترک گنه کنند

ما تکیه بر تو کرده گنهکار کشته‌ایم

صد دشنه کار شوخی مژگان نمی‌کند

ظالم بیا ببین که چه گلزار گشته‌ایم

صد پرده بیش بر رخ مطلب فزوده شد

فیّاض بی‌خبر که خبردار گشته‌ایم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

چون ساعدت مساعد آنست رشته‌ایم

در خون خود، که عاشق آن دست گشته‌ایم

در خاک کوی خود دل ما را بجوی نیک

کو را به آب دیدهٔ خونین سرشته‌ایم

گرمان بخوان وصل نخوانی شبی، بخوان

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم

خواندیم این کتاب و دگر هم نوشته ایم

با ما مگو سخن ز وجود و عدم که ما

عمریست کز وجود و عدم درگذشته ایم

ما رهروان کوی خرابات وحدتیم

[...]

اسیر شهرستانی

با خون دل غبار خطش را سرشته ایم

مکتوب تازه ای به محبت نوشته ایم

طوفان ز ابر گریه ما جوش می زند

تخم چه آرزوست که در سینه کشته ایم

در جبهه سجده بت و در دل خیال دوست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اسیر شهرستانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه