دل نظر چون بر رخ آن بیترحّم میکند
همچو زلف او ز حیرت دست و پا گم میکند
هرزه چشمیهای چشمم دایم از دخل دلست
ساغر این دریا دلی از پهلوی خم میکند
ذوق درد از ساغر می یاد میباید گرفت
دل پر از خونست و در ظاهر تبسّم میکند
افعی زلف تو از جادووشی چون روزگار
آنکه جو را در کف اغیار گندم میکند
در بیابان محبت رهنمایی مشکل است
خضر اینجا گام اول خویش را گم میکند
چون روم فیّاض در راهی که رهرو از خطر
هر دم از آواز پای خود توهم میکند!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق و دردناک شاعر نسبت به دوست و عشقش است. شاعر اشاره میکند که اشکها و آههای او تأثیرگذار هستند و میتوانند دنیای اطرافش را تحت تأثیر قرار دهند. او از عشق و دوستی سخن میگوید که در آن مشکلات و جداییها وجود دارد، بهویژه اینکه احساس میکند دشمنیهایی از سوی نزدیکانش وجود دارد. همچنین به یادآوری امید و آرزوها پرداخته و به سرنوشت خویش و تلاش برای رسیدن به عرش معنوی اشاره نموده است. به طور کلی، پیام شعر ترکیبی از اندوه، عشق و آرزوی جستجوی کمال است.
هوش مصنوعی: دل وقتی به چهره آن بیرحم نگاه میکند، مانند زلف او از حیرت بیحرکت میشود و سردرگم میماند.
هوش مصنوعی: چشمهایم همیشه به چیزهای بیخود و بیفایده نگاه میکنند و دل من هر لحظه از این احساسات پر میشود؛ گویی ساغری از محبت و عشق در دلم وجود دارد که از کنارههایش سرریز میشود.
هوش مصنوعی: لذت و شوقی که از درد به دست میآید، همچون نوشیدن از جامی است. باید این را پذیرفت که دل پر از غم و درد است، اما در ظاهر لبخند به چهره دارد.
هوش مصنوعی: زلف تو مانند افعی است که با جادوگری خود، روزگار را به دست دیگران میدهد و در دست آنها جو را به گندم تبدیل میکند.
هوش مصنوعی: در عشق و محبت، پیدا کردن راهنما دشوار است؛ حتی فردی مثل خضر، که به عنوان نماد دانش و هدایت شناخته میشود، در اینجا نمیتواند قدم اول خود را درست بردارد.
هوش مصنوعی: زمانی که به راهی میروم که در آن، مسافر هر لحظه از صدای پای خود دچار ترس و توهم میشود، باید فیض و بخشندگی بیشتری از خود نشان دهم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غمزه شوخت که قصد جان مردم میکند
هرکجا جادوگری آنجا تعلم میکند
مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت
خاک پایت در دل دریا تیمم میکند
کوه جورت را نیارد طاقت و من میکشم
[...]
ابر میگرید به زاری، گل تبسم میکند
لاله ساغر میدهد، بلبل ترنم میکند
صوت مطرب راه اسلام خلایق میزند
چشم ساقی غارت ایمان مردم میکند
شادمانیم از دم عشقش که هر دم بیحجاب
[...]
طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم میکند
چون دهانت نقش میبندد سخن گم میکند
از فریب غمزه دانستم که عین مردمیست
چشم مستت آنچه از شوخی به مردم میکند
گر ندارد از گُل روی تو رنگی از چه رو
[...]
عقل کل در کُنه ادراک تو ره گم میکند
گر به سویت رهنماییهای مردم میکند
تا نبخشد حق به لطف خود کسی را چاره نیست
گرچه بر امت رسول او ترحم میکند
اول آمرزید آدم را و آنگه آفرید
[...]
بخت بد جایی که پای کینه محکم میکند
سنگ باران گشت راحت را ز شبنم میکند
کام دل گر آرزو داری به دنبالش مرو
تا تو از پی میروی آن صید هم رم میکند
گرد غم را پاک از روی غبارآلود ما
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.