گنجور

 
فیاض لاهیجی

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد

که آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد

نسیم زلف تو زد بر دماغ او هر گاه

صبا به عهد تو میل شمیم سنبل کرد

مگر به باغ تو بودی که امشب از بلبل

گل دریده دهن صد سخن تحمل کرد؟

سری ز سرّ دهانش برون نبرد آخر

دلم چو غنچه درین نکته بس تأمّل کرد

فریب زلف نخوردی ولی ببین فیّاض

که چون شکار تو آخر کمند کاکل کرد!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

زهی ستوده خصالی که با کفایت تو

همی نیارد تیر فلک تغفّل کرد

تویی که هرکه زخاک جناب تو بگذشت

همه حکایت دلداری و تفضّل کرد

زرنگ خامه و نظم حدیث تو هر سال

[...]

نشاط اصفهانی

زهی رفیع جنابی که درگه عالیت

سپهر را به بسیط زمین تشکل کرد

عروسی معنی طبعم بعقد نظم نداد

که جز بزیور مدح تواش تحمل کرد

رهی بخواستن قطعه از جناب تو دوش

[...]

صامت بروجردی

چو در پیاده‌شدن اندکی تغافل کرد

عتاب حق پی تادیب حضرتش گل کرد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه