گنجور

 
فیاض لاهیجی

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد

زاهد از دنیا نمی‌دانم چه حاصل می‌برد!

دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست

موج آخر کشتی خود را به ساحل می‌برد

ابلهان را درک ذوق عشوة دنیا کجاست

وه که این زن دل ز دست مرد عاقل می‌برد!

گرچه بسیارست ره در وادی حیرت ولی

جادة گمگشتگی راهی به منزل می‌برد

حُسن ، آب و رنگ نبوَد، عشق پیچ و تاب نیست

از مجرّد هم ، مجرّددان اگر دل می‌برَد

دل ز هر شکل و شمایل گیردش فیّاض‌وار

هر که را دل از کف این شکل و شمایل می‌برد

 
sunny dark_mode