گنجور

 
فیاض لاهیجی

تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد

هر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد

از ذوق بغل‌گیری آن قامت رعنا

هر مو به تنم چون مژه آغوش برآورد

آن شعله که در طور به موسی بنمودند

آخر سر از آن طرف بناگوش برآورد

بی‌طاقتی آخر ز دل این راز نهان را

فریادکنان از لب خاموش برآورد

یک دم ننشستم ز تکاپوی تو فیّاض

تا خون دلم از کف پا جوش برآورد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جلال عضد

عشق آمد و از سینه من جوش برآورد

گرد از من دل خسته مدهوش برآورد

در گوش گرفتم که دگر مهر نورزم

عشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد

فریاد که آن غمزه افسونگر جادو

[...]

اسیر شهرستانی

هشیاریم از یاد تو بیهوش برآورد

بیهوشیم از خویش قدح نوش برآورد

هر جا که تماشای رخت باغ نظر شد

حیرت چقدر گل که ز آغوش برآورد

در دیده صاحبنظران موج غبار است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه