گنجور

 
فتحعلی‌شاه

فتنه‌ها از چشم جادو می‌کند

صید شیران را به آهو می‌کند

هر که در دل میل مینو می‌کند

سجده بر آن طاق ابرو می‌کند

در مذاق من ز دست آن صنم

زهر کار نوشدارو می‌کند

ای به ترکستان رویت این عجب

پادشاهی خال هندو می‌کند

می‌زند آتش به جان خویشتن

هر که میل یار بدخو می‌کند

سخت آسان می‌برد دل را ببین

شاهبازی صید تیهو می‌کند

قمری دل در میان سینه‌ام

از فراق سرو کوکو می‌کند

شحنه چشم تو در اقلیم دل

حکم سلطان است و یرغو می‌کند

زاهد سالوس را ساقی ببین

زهد را تعویذ بازو می‌کند

هر که در میزان دل سنجد تو را

ماه را سنگ ترازو می‌کند

گر به صحرای ختن خاقان رود

سنبل زلف تو را بو می‌کند

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی