گنجور

 
فتحعلی‌شاه

به محشر گریم و گویم خداوندا شهیدم من

شهید خنجر مژگان خونریز سعیدم من

چو تیرم زد نیامد بر سرم دیگر که تا بیند

به خون خویشتن چون نیم بسمل می‌تپیدم من

بسی فریاد کردم هیچ نشنیدی از این داغم

که آهسته نمودی وعده با غیر و شنیدم من

مشو ای مدعی مست از شراب عهد و پیمانش

که این می‌ بار‌ها در بزم عهد او چشیدم من

من از جور رقیبان رفتم از کویت همه دانند

که از دست سگان از کویت ای جان پا کشیدم من

شدم خاقان گریزان تا خطش دیدم به رخ آری

چو آن صیدی که از دامی رمد از وی رمیدم من

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!