گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دیده غم‌دیده را بی‌تو چه نور ای صنم

در سر مجنون عشقش بی‌تو چه شور ای صنم

در تن مشتاق من نیست یک نفسی بی‌تو جان

در دل عشاق نیست بی‌تو سرور ای صنم

ناز و غرور ای صنم چند فروشی به ما

چند فروشی به ما ناز و غرور ای صنم

دل نکشد سوی کس هرگزم از دلبران

جز تو دل‌آرا بود گر همه حور ای صنم

روز و شبش هیچ‌کار نیست به غیر از فغان

آه که خاقان ز تو تا شده دور ای صنم

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال