گنجور

 
فتحعلی‌شاه

مرا ننگ است در هجران تو از جان شیرینم

شب مرگ است آن روزی که بی‌وصل تو بنشینم

دم مرگ است و می‌خواهم که آیی بر سرم یک دم

حیات جاودان یابم اگر آیی به بالینم

من از دستت نمی‌نالم تو ای بی‌داد گر یارب

چه گویی گر ببینی روز محشر خشم خونینم

حرامم باد بی‌روی تو یک دم در جهان شادی

بساط خوش‌دلی چیدم به هجران تو برچینم

ز صید انداختن خاقان نیاساید تماشا کن

به عزم صید هر دم می‌کند پروا ز شاهینم

 
 
زنده‌رود