گنجور

 
فرخی سیستانی
 

باری ندانمت که چه خو داری ای پسر

تا نیستی مرا و ترا هیچ درد سر

همچون مه دو هفته برون آیی از وثاق

همچون مه گرفته درون آییم زدر

رغم مراچو سر که مکن چون بمن رسی

رویی کز و به تنگ بریزد همی شر

روزی گشاده باشی وروزی گرفته ای

بنمای کاین گرفتگی از چیست ای پسر!

ای چون گل بهاری خندان میان باغ

هر ساعتی چو روز بهاران مشو دگر

مارا همی بخواهی پس روی تازه دار

تا خواجه مر ترا بپذیرد ز من مگر

خواجه بزرگ بوعلی آن سید کفاة

خواجه بزرگ بوعلی آن مفخر گهر

دستور شاه شرق و بدو ملک شاه شرق

آراسته چو ملک عمر درگه عمر

اواز میان گوهر خویش آمده بزرگ

وندر خور بزرگی آموخته هنر

بر درگهش نشسته بزرگان و مهتران

از بهر بار جستن و بر ما گشاده در

با زایران گشاده و خندان و تازه روی

وز دست او غنی شده زایر به سیم و زر

هرگز به درگهش نرسیدم که حاجبش

صد تازگی نکرد و نگفت: اندرون گذر

ناخوانده شعرهای دو جشن از پی دو جشن

کس کرد نزد من که بیا رسمها ببر

ازمهتران بجهد ستانیم سیم شعر

او نارسیده، سیم بداد، این کرم نگر

جاوید باد شاد و بدو شادمانه باد

شاه زمانه و خدم شاه سر بسر

زو در جهان دلی نشناسم که نیست شاد

با او به دل چگونه توان بود کینه ور

هر کس که شاد نیست به قدر و به جاه او

بی قدر باد نزد همه خلق و بی خطر

کس نیست کو بدولت او شادمانه نیست

ور هست حاسدست و پلیدی زسگ بتر

او دست خائنان جهان کرد زیر سنگ

زینست دست اوز همه دستهازبر

آواز خائنان نتواند شنید هیچ

شاید که یافته ست شه از خوی او خبر

زین پیش بوده و پس از این نیز هم بود

او را به ملک و، شاه جهان را بدو نظر

شادیش باد و کامروایی و مهتری

پایندگی سعادت و پیوستگی ظفر

عیدش خجسته باد و همه ساله عید باد

ایام آن خجسته خصال نکو سیر