گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

زهی صد پیر کنعانی مریدت

دو صد یوسف غلام زر خریدت

گلت بشکفت اندر گلشن قرب

نسیم باغ وحدت چون وزیدت

شدی افلاک رو چون مژده وصل

رسانید آسمان پیما بریدت

چه باک از رنج عالم پیکرت را

چو دل در مأمن قرب آرمیدت

ببام کعبه پایت نارسیده

لوای قدر بر گردون رسیدت

مقفل چون بود درهای رحمت

چون زلفین آمده پیچان کلیدت

دران در فانیا گویی گدایم

ز خیل آن سگان کو که دیدت؟