ما هم از بزم صبوح آمد برون مست خراب
جلوه گر افتاد و حیران چون ز مشرق آفتاب
رفت اهل انجمن هر سوی چون انجم فرو
چشمشان شد صبحدم چون چشم نرگس مست خواب
او مرا چون دید سرمستانه کرده عربده
کرد با صد قهر لطف آمیز این نوعم خطاب
کای تو از ناقابلی مردود بزم خاص ما
بلکه از بی طالعی افتاده در هجرت عذاب
جای آن دارد که بر فرق تو رانم تیغ قتل
تا که از خونت همه روی زمین گردد خضاب
در چنین صبحی که بود احباب با ما باده نوش
تو شده غایب مگر زین بزم بودت اجتناب
من نهاده با هزاران لرزه عارض بر زمین
بر زبانم صد سخن اما که را حد جواب؟
دید چون وقتم دگرگون گشت و حال از دست رفت
خنده زد وانگه ز ساقی جست یک جام شراب
گفت ای فانی بگیر این می ز دست ما بنوش
چون که نوشیدم سوی ملک عدم کردم شتاب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده از مجالس خمر و مستی یاد میکند که بعد از انبساط و شادی، ناگهان دچار حیرت و سردرگمی میشود. او احساس میکند که از جمع دوستانش دور افتاده و مورد تحقیر واقع شده است. در پی این وضعیت، او به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و در حالی که احساس گناه و ناتوانی میکند، از شخصی دیالوگ میگیرد که انتقاد و تهدیدش به شکل لطیفی بیان میشود. در نهایت، او به دست ساقی جام شرابی میگیرد و با نوشیدن آن، به دنیای عدم و فراموشی میشتابد. این شعر به بررسی احساسات عمیق انسانی، از جمله غم، تنهایی و جستجوی فرار از درد و رنج میپردازد.
هوش مصنوعی: ما نیز از مهمانی صبحگاهی بیرون آمدیم، در حالی که مست و سرگشته شده، مثل خورشید که از سمت شرق طلوع میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که اهل مجلس به هر سو پراکنده شدند، مانند ستارگان که در آسمان در حال حرکتاند، چشمانشان در صبحگاه مانند چشمان گلی که مست خواب است، بسته شد.
هوش مصنوعی: وقتی او مرا دید با شوق و هیجان، شروع به فریاد زدن کرد و با صدایی پر از محبت و لحن خاصی به من خطاب کرد.
هوش مصنوعی: ای تو که به خاطر ناپاگندگی و نادانیات نتوانستهای در جمع خاص ما حضور پیدا کنی و به سبب ناآگاهیات گرفتار عذاب هجرت شدهای.
هوش مصنوعی: شایسته است که با شمشیرم بر سرت ضربه بزنم تا خونت بر سرزمین بریزد و آن را رنگین کند.
هوش مصنوعی: در این صبح دلانگیز که دوستانم دور من جمع هستند و مشغول نوشیدن هستند، تنها تو غایبی که به نظر میرسد از این مجالس فاصله گرفتهای.
هوش مصنوعی: من با هزاران احساس و نگرانی بر زمین ایستادهام و در دلم صدها حرف دارم، اما نمیدانم باید با چه کسی صحبت کنم یا پاسخ کدام سوال را بدهیم.
هوش مصنوعی: وقتی که زمانم تغییر کرد و حال و احوالم روبه زوال رفت، خندهای به لب آوردم و سپس به سمت ساقی رفتم تا یک جام شراب بنوشم.
هوش مصنوعی: ای انسان فانی، این شراب را از دست ما بگیر و بنوش، چرا که وقتی نوشیدم، به سرعت به سوی جهان عدم رفتم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهریار دادگستر خسرو مالک رقاب
آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب
آسمان جود گشت و جود ماه آسمان
آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب
بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین
[...]
تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب
گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب
عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز
مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب
با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر
[...]
مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست
تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب
قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد
روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب
تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب
[...]
سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب
آفت دلهاست و اندر دیدهام چون آفتاب
روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو
زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب
صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر
[...]
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید
نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان
تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب
در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.