ز روی بستر شاهی به بین گهی ما را
به زیر پهلو خار و به زیر سر خارا
چو لب به عشوه گزی دست اگر نهم بر دل
بگو چه چاره کنم جان ناشکیبا را؟
حدیث وصل ترا بر زبان اگر نآرم
ز سر چگونه برون آرم این تمنا را
ز کوی او که روی ای ملک به سوی بهشت
چرا ز دست دهی این چنین تماشا را؟
نگر به میکده راکع سبوی باده به دوش
ز دوش آنکه نه انداختی مصلا را
چو خواهد از پی حسن تو زهد مشاطه
بآفتاب کشد زحمت از پی آرا را
به سعدی است قدم بر قدم زده فانی
که پی دو فهم نگردد خیال دانا را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از شرایط سخت و تلخ جان خویش سخن میگوید، در حالی که به یاد معشوق و زیباییهای اوست. او به تصویر کشیدن احساسات عاشقانه میپردازد و ابراز میکند که زندگی بر او دشوار است و نمیتواند از فکر معشوق و وصالش بیرون بیاید. شاعر میگوید که حتی در متون دینی نیز یاد عشق او را در دل دارد و نمیتواند از آن دور شود. او به زیباییهایی که در میکده و در منظر معشوق وجود دارد، اشاره میکند و به تصویر کشیدن تضاد زهد و عشق مینشیند. در انتها، شاعر به نقش سعدی، شاعر بزرگ، در بیان این احساسات و افکار اشاره میکند.
هوش مصنوعی: از روی تخت سلطنت، گاه به ما نگاهی بینداز، زیرا زیر بدن ما خارها و زیر سر ما سنگها قرار دارند.
هوش مصنوعی: وقتی به زیبایی و طعنهای که میزنی توجه میکنم و دستم را به سوی دل میبرم، به من بگو که برای این دل بیقرار چه کار کنم؟
هوش مصنوعی: اگر نتوانم از عشق و ارتباط با تو سخن بگویم، چطور میتوانم این خواسته را از دل بیرون بیاورم؟
هوش مصنوعی: چرا از دیدن زیباییهای او که مانند بهشت است، اینطور بینصیب میمانی و فرصت تماشا را از دست میدهی؟
هوش مصنوعی: به جایی برو که در آنجا باده نوشی میشود، در حالی که کسی سبوی شراب بر دوش دارد و به یاد کسی نیفت که نماز را به دوش خود حمل میکند.
هوش مصنوعی: وقتی که کسی بخواهد به خاطر زیبایی تو از زهد و خودداری دست بکشد، باید سختی و تلاش را برای آراستگی و زیبایی تو تحمل کند.
هوش مصنوعی: افراد یک قدم به قدم سعدی نزدیک میشوند و این نشان میدهد که کسانی که به دنبال دانش و حقیقت هستند، نباید از تلاش و فهم دو جنبه از مسائل غافل شوند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری
به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان
ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا
بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست
[...]
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودَست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
[...]
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
[...]
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.