گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

هردم رسد به دل چو ز عالم غمی دگر

غم نیست چون ز من بودت عالمی دگر

دارد گدای میکده از باده قدح

آیینه سکندر و جام جمی دگر

گویم به نزد پیر مغان جور مغبچه

چون نیستم به دیر جز او محرمی دگر

نابود شد دلم ز غم هجر کاش حق

بخشد نشاط وصل و دل خرمی دگر

این دم غنیمت است برآنکس که نبودش

غیر از حریف مشفق و می همدمی دگر

فانی ز سیل اشک تو غمخانه سپهر

خم یافت آنچنان که فتد از نمی دگر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن حسام خوسفی

ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگر

نیش غم تو بر دل ما مرهمی دگر

درکوی تو که درگه اهل سعادتست

از آب چشم اهل صفا زمزمی دگر

ترشد به اب جود تو خاک وجود ما

[...]

امیر شاهی

ای هر دم از جفای تو دل را غمی دگر

عالم ز تو خراب و تو در عالمی دگر

ایندم که در رکاب توام، خون من بریز

ترسم که عمر امان ندهد تا دمی دگر

تیری زدی و ریش دل آسوده شد ز درد

[...]

شاهدی

دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر

بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر

تیغت کجاست کین نفسی کو ز عمر ماند

با او به شوق او برآرم دمی دگر

زاهد مخوان به سوی بهشتم که کوی دوست

[...]

قاآنی

شاهی که هست‌ کشور او عالمی دگر

در ملک جم بود به حقیقت جمی دگر

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه