گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

آتشین لعلی که تاج خسروانرا زیورست

اخگری بهر خیال خام پختن در سرست

شه که یاد از مرگ نارد زوست ویرانی ملک

خسرو بی عاقبت خسر بلاد و کشورست

قید زینت مسقط فرو شکوه خسرویست

شیر زنجیری ز شیر بیشه کم صولت تر ست

لازم شاهی نباشد خالی از درد سری

کوس شه خالی و بانگ غلغلش درد سرست

با دهان خشک و چشم تر قناعت کن ازانک

هر که قانع شد بخشک و تر شه بحر و برست

خواجه دل در وجه و سر افکنده پیش از فکر اخذ

صدر از بهر طمع بنشسته چشمی بر درست

تا بود شیخ ریایی نکته گو دلراست رنج

تا شتارایخ بود عریان ز سرما مضطرست

عقل خندد آنچه گویند اهل زرق از واقعه

خنده آرد هر که خواب اندر فسانه گسترست

واعظ و طامع گدای نان بود فرقش همینست

کین بزیر منبر آمد آن فراز منبرست

تخم رسوایی دهد بر دانه تسبیح زرق

آری آری دانه جنس خویش را بار آورست

فقه را چون علت مکر و حیل سازد فقیه

نی فقیه است آنکه حرف علت فقه اندرست

قاضی پر حیله آید با سجل پر گواه

محض کذبست از برای جرگه گویی محضرست

جانب جور ار بگیرد اهل بیشک جاهلست

جاهل ار یابد خلاص از جهل علمش مظهرست

ره روان بار کشرا سهل دان آشام فقر

در دهان ناقه خار خشک خرمای ترست

لاف بی وجه حکیم آمد بنزد اهل دل

آفت بیحد بر افلاطون اگر چه افسرست

نکته نادان ز بهر ریش خند او نکوست

مهره خر در خور تزئین افسار خرست

هر شب اختر بین چو بومی چشم بر سر دوخته

تا چه کذب آرد برون گر خود همه بو مشعرست

چرخ معلولیست کز وی واجب آمد احتراز

کش بر اعضا هر طرف خال سفید اخترست

گنبد خضرا که خونریزیست کارش دور نیست

برگ حنی اخضر آمد لیک رنگش احمر ست

دشمنست از داغ آزار آنکه هستت لقمه خوار

خنجرست از نقطه ای آنرا که گویی حنجرست

سفله گر مرد پی اکسون و اطلس دور نیست

هست از بهر کفن کرمی که ابریشم گرست

ره روان را فاقه و نعمت کند منع سلوک

اسب ره آنست کو نه فربه و نه لاغرست

چین برویی افکند شدت که شخصش راست حلم

موج از آبی ناورد صرصر که نامش مرمرست

نیش تر دامن بود هر موی مرد گرم رو

جان بط را هر پری از بال شاهین خنجرست

مرد پر معنی چه گر بینی حقیرش پیشواست

پیش او کم بل دو مروارید را یک مضمر ست

مرد ره بین را ز دل مخفی نماند آن جام جم

خضر را آب حیات آینه سکندر ست

گر شرف نز اشک و سوز دل بود بر همسران

شوشه یخ شمع کافوریست بل صافی ترست

توأمان بد بود مانند خون نحس و نجس

زاده نیکو مشابه چون عبیر و عنبرست

ملک دل پیر و جوانرا هست آبادان ز عشق

بانی مرو کهن سنجر ز نو هم سنجرست

رنگ زرد عاشقی فانی بود از تیر عشق

همچو صفری کش الف مسند بپهلو اصفرست

نیست سرگردان بحر عشق را حاجب بقید

کشتی گرداب را گرداب نیکو لنگرست

دل ز بی عشقی سیه باشد ز عشق آتش فشان

هست از سردی ز کال آنکو ز گرمی اخگرست

مسند اقبال عاشق گلخن دیوانگیست

فرش سنجاب سمندر توده خاکسترست

ناظر قصر بتان عشاق را از هر طرف

چون اسیران عرب گرد حصار خیبرست

عقل و گنج نیک نامی عشق و هر دم عالمی

خانه داری کار زن لشکر نصیب شوهرست

مرد را خط نجات امواج خوناب دلست

رند را حرز قدح ارماق دور ساغرست

خواره خارا اسیرانرا ببالین متکاست

جامه خونین شهیدانرا بپهلو بسترست

مرد را یک منزل از ملک فنا دان تا بقا

مهر را یک روزه ره از باختر تا خاورست

سفله را هر نقد کندر دست دارد باقی است

خفته را هر عیش کندر خواب بیند باورست

دله پر حیله کش هر سوست شوخی جلوه گر

لعبتک بازیست اینکه خیمه او چادرست

دیو رهزن دان نه زن آنکو بچشمت چون پریست

دور کتف او دو بال افکنده عطف معجرست

بر سر اموال مدفون ظالم نقشین قبا

بر فراز گنج با خلد منقش اژدرست

تاج زر بگذار ای موذی و نزدیکی گزین

قرب می ماند چو شد عینی که عقرب را سرست

زربت مرد آمد اینک آنکه از زر خوانیش

بی زر ابراهیم را تا جست و با زر آذرست

برمکش تیغ زبان هر دم کزین رو شمع را

سر برندازد ازان از شعله زرین مغفرست

بی گنه را ساختن آزرده از زخم زبان

ناتوان کردن رگ بی رنج را از نشترست

حاکم ناراستی را عاقبت سرگشتگی است

دور گردد بی الف آنرا که گویی داور است

خاکیان در پایه بالاتر ز جباران که مور

به خرامد بر منابر گر چه از شیر احقرست

ظالم و عادل نه یکسانند در تعمیر ملک

خوک دیگر در شیار ملک و دهقان دیگرست

ملک را از موکب دو شه وزد باد فتر

چون ز قیصر قیصر آمد نکته حاصل صرصرست

دل که نبود جمع در مد حیاتش کوتهیست

از پریشانی قصیرش خوانی آنکو قیصرست

مرد کاسب را ز رنج کسب بر کف آبله

شد دلیل گوهر مقصود کش دست اندرست

شد صراط مستقیم سجده سازان راستی

شاهراه رهرو خامه خطوط مسطرست

از بدایت هر چه آوردی بمردن آن بری

در طفولیت چه آموزی به پیری از برست

مرد از زن کم نه در گوهر چه گر باشد حقیر

در ز بیضه کم نه در قیمت اگر چه اصغرست

محنت افلاس مفرط در گرانی قاف دان

قاف چون شد فاقه بیحد گشت و این مستنکرست

اهل همت را ز ناهمواری گردون چه باک؟

سیر انجم را چه غم کندر زمین جوی و جرست

نیست بر خوردن ز قول حیله گر چون قول راست

تره فالیز بازی گر نه برزیگرست

ذلت آمد حاصل خاین که موشان چون کنند

بیضه دزدی آن یکی زنبر کش این یک زنبرست

چشم بر مال فقیرانند اعمال ار بود

شاهرا هر مال می ماند که قوت لشکرست

معنی شیرین بود شیرین که در سادست لفظ

هم شکر باشد شکر بی نقطه گر چه سکرست

عشق اسفل را بچشم اعلی درارد جلوه گر

شمع را قامت بر پروانه سرو کشمرست

ای بسا نقصان که در ضمنش بود یک نوع سود

چون دف لولی درید از بهر میمون چنبرست

بر مپر از اوج رفعت کندرین دیر کهن

بر فراز عیسی از انجم هزاران شبپرست

عالم دل را چه حاجت زیور از چرخ کبود؟

گلشن فردوس را زینت نه از نیلوفرست

هر که دوزد چشم بر زر همچو عبهر چشم او

لایق نوک سنان مانند چشم عبهرست

چشم کاهل چشمه خضرست و باشد هر دو عین

زین دو هر یک را کسی کو یافت عمر بی مرست

آنکه دل بندد بزر از فقر باشد رزق محض

وانچه در رزقش بود از فقر فقر بی فرست

از شرف دندانه فرش گدای فقر دان

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برترست

بهر مصحف کنگر رحلی که سازند اهل جاه

رخنها دان کش بدیوار حصار دین درست

مانع فقرست شه را مدعا اینک ز سر

آنچه نو در دارد اندازد بخاکش بودرست

ره سوی حق بیحد اما هست اقرب راه فقر

بهر آنک الفقر فخری گفته پیغمبرست

اندرین ره آنکه دارد گام بر گام رسول

عرش پروازیست کو هم راه رو هم رهبرست

حامی شرع نبی جامی که جام فقر را

داشته بر کف لبالب از شراب کوثرست

آنکه از علم فزون از حد نبی را وارث است

بلکه از قول نبی پیغمبران را همبرست

روضه رای منیرش گلشنی دان کش ز لطف

قطره رخساره هر برگ مهر انورست

گلشن طبع رفیعش روضه ای دان کز شرف

تکمه پیراهن هر گل سپهر اخضرست

چرخ از علمش فتد یکسو کجا جام حباب

ظرف دریا را پی سرپوش بودن درخورست

خاطرش درهای معنی را بود شایسته درج

چرخ بهر اخگر انجم مناسب مجمرست

زاید از کلکش همه ابکار معنی گوئیا

ام که در خامه است بکر معنی اش را مادرست

بکر معنی حالت جانبخش اگر زادش چه دور

شد نبیره عیسی آنکس را که مریم دخترست

علم رایش از دلم سر زد بدانسان کبر سوخت

آتش اندر پنبه نز آئینه کز تاب خورست

عاجز از تعداد اوصاف کمال اوست عقل

انجم گردون شمردن کی طریق اعورست

دین پناها اهل دوزخ را چو امید بهشت

جان خاکی را هوای وصل آن خاک درست

ژاله سان کندر درون غنچه افتد مدتیست

کارزوی درد فقرم در دل غم پرورست

پادشاهی کش گدای فقر گشتن آرزوست

چون گدائی باشد آنکس پادشاهی در سرست

آرزوی مردنم در ظلمت جانبخش فقر

زارزوی مرده سوی زندگانی اکثرست

تخم ادبارم دمادم درد دل بار آورد

عیب نبود گر بدینسان دانه را زینسان پرست

بر تن از نعل و الف تنها نه در دم شد عیان

بس جراحت زان کمان و تیرم اندر پیکرست

یک نظر افکن که مستثنی شوم زبنای جنس

سگ که شد منظور نجم الدین سگانرا سرورست

شمع همت غرفه غم را بمقصد مومیاست

نور اختر کشتی شب را بساحل رهبرست

در تتبع کردن این نظم آزادم ز طعن

تابع سنت بود هر کو نبی را چاکرست

ز التفات خاطرت این نکته شیرین مراست

همچنان کز پرتو خورشید نی را شکرست

در عدد ابیات او صد کم یک آمد گوئیا

هر یکی را رونق از یک نام حی اکبرست

می سزد هر بیت او گر گویمش بیت الله است

از متانت وز لباس اسودش کندر برست

لیک جنب چرخ کو باشد خصاصا پر نجوم

حقه چبود گر گرفتم پر ز در ازهرست

«تحفة الافکار» اگر نامش نهم نبود عجب

تحفه نزدت چون ز بحر فکرتم این گوهرست

گشت یوم جامع شهر رجب تاریخ آن

طرفه تر کین ماه و روز اتمام او را مظهرست

طالبان ربع مسکونرا ز ظل عالیت

فیض بادا تا مقام مهر چارم منظرست