گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

زهی حیات ابد از لبت حواله ی ما

دمی وصال تو عمر هزار ساله ی ما

زآب دیده برد سیل خانه ی مردم

رسول اشک چو پیش آورد رساله ی ما

چو با تو زاری احباب در نمگیرد

چه سود از آنکه جهان گیرد آه و ناله ی ما

دمی که بر سر خوان وصال مهمانیم

فلک زرشک بتلخی دهد نواله ی ما

دوای چهره ی زرد از طبیب پرسیدم

بعشوه گفت که یک جرعه از پیاله ی ما

چو گفتمش چه گلست اینکه هیچ خارش نیست

شکفته گشت که رخسار همچو لاله ی ما

دریغ و درد فغانی که از نعیم وصال

نواله ی جگر خسته شد حواله ی ما