گنجور

 
بابافغانی

ای به کرشمه هر زمان گلبن باغ دیگری

من شده کوه درد و تو لالهٔ راغ دیگری

سوز تو در دل حزین چون نگرم به نیکوان

بر دل خویش چون نهم بیهده داغ دیگری

یار به دیگری روان من ز پِیَش به سر دوان

چند توان چنین شدن ره به چراغ دیگری

من به خیال آن پری گم شده‌ام ز خویشتن

وای که او به رغم من کرده سراغ دیگری

همچو فغانی‌ام بود کاسهٔ دیده پر ز خون

تا شده عکس ساقی‌ام نقش ایاغ دیگری